تقديم به علي اسدالهي ها و رنج هايشان (وبلاگ بيراهه)
وقتي
شكمم سير است ، بدنم سالم
چگونه از تو بنويسم؟
وقتي
هر زنگ گوشي
آينه دل را
باخبر واقعه ايي
سياه نمي كند
چگونه از تو بنويسم؟
چگونه از تو بگويم
وقتي هنوز
بغض
راه زن فرياد نيست
و زبان سرخ
هنوز
سر سبز را
به باد نداده است ؟
دركم كن
نمي توانم .
من
تا آسمان ندايت
- كه در آن خدا بزرگ است -
چندين سال نوري شجاعت
فاصله دارم .
۱)
در این سفر پگاه تر سوار شد برادرم(ع.م)
هان خيل جوانمردان
- فریادتان رسا -
امشب کدامتان
چراغ نخستين تكبير را
روشن خواهد كرد ؟!
***
برادر رفته ام
با تو مي گويم :
من آمده ام .
برادر رفته ام
با تو مي گويم :
از ميان انگشتان خون گرفته ات
انگشتان خیانت دیده ات
كه به راستي آغوش گشوده بود
شاخه سبز شمشادي
تا آسمان
قد خواهد كشيد
و بالاي بلندت
تا افق هاي دور
تكرار خواهد شد .
برادر رفته ام
چشم روشن شمع ها
در داغ تو
تا هنوز مي گريند
- تا هنوز ، تا هميشه - .
برادر رفته ام
با من بگو
" تا خانه خورشيد
چند ستاره راه مانده است؟ "
***
هان خيل جوانمردان
- فریادتان رسا -
امشب کدامتان
چراغ نخستين تكبير را
روشن خواهد كرد ؟!
۲)
يك روح براي فروش
به روزهاي سياهي كه نان شب
از خيانت آب مي خورد
من
روحم را
همراه انگشت سبابه اي پشيمان
به بالاترين قيمت
در معرض فروش گذاشته ام .
متقاضيان شركت در مزايده مي توانند
هر وقت كه خواستند
با اين شماره تماس بگيرند : 13880322
۳)
كاملا غير مسلح
آن روز
به خيابانها رفتيم
با دستاني غير مسلح
-كاملا غير مسلح-
و سينه ها مان
و قلبهامان
و پيشاني هامان
از
د’ر افشاني تفنگ ها
داغ شد .
و حالا
هر شب
با چشماني غير مسلح
به ستاره گان دوردست
خيره مي شويم
با گوش هايي غير مسلح
ندايي را كه ديگر نيست
مي شنويم
و با دهانهايي غير مسلح
بزرگي خدا را فرياد مي زنيم.
۴)
خواهش
گره گشايان پرده نشين !
عمري به دستان در كارِ
باز كردن
باز كردن
باز كردنِ
كار فروبسته من
كار فرو بسته ما -
با شما هستم :
دستان تان درست !
من خود
گره از كار خود
- با دندان -
- يا در صورت لزوم
با چنگ هايم-
خواهم گشود .
گره گشايان پرده نشين !
با شما نيستم ؟!
--------------------------------------------------------------------
گره از كار فروبسته ... وامي است از حافظ بزرگ .
۱)
درست است
اشتباه از من بود
نه راه خلوت خانه ات
از خیابانهای پر غوغا می گذشت ،
نه نام كوچكت
در لابلاي حرفهاي گنده پنهان بود ،
و نه درك ماهي رويت
بر آينه آبهاي گل آلود
ميسر .
درست است
اشتباه از من بود .
۲ )
دلتنگم
مثل بوته خاری در بیابانی دور
مثل بوته خاری که هیچ شاعری
برایش شعری نگفت
دلتنگم
۳)
نه دستی در دستم
نه پایی همراهم
به خانه بر می گردم
کتاب شعری بر می دارم
و تنهاییم را
با خدا قسمت می کنم.
برايت نوشته بودم بهتر است تا چند وقت ديگر شعر نگويي. بهتر است بيشتر بخواني و بگذاري همه آنچه را مي بيني و تجربه مي كني در درونت رسوب كند .
اگر دوست داري هر چند وقت يك بار شعرهايت را برايم بنويسي و من به به و چه چه كنم ؛ حرفي نيست . اما آيا اين راضي ات مي كند ؟ فكر مي كني اگر يك مهر قبول پايين شعرهايت بزنم ؛ كافي است ؟ فكر مي كني شعر برگه امتحاني است ؟ و من بايد معلم مهرباني باشم كه غلط هايت را نديده مي گيرد و با ارفاق پايين ورقه ات يك بيست بزرگ مي گذارد ؟! با ماه و ستاره و كارت هزار آفرين ؟!
آيا واقعا اين همان چيزي است كه مي خواهي ؟! باشد حرفي نيست . من مهربان مي شوم و تو بزرگترين شاعر ! همين كافي است ؟!
از كتاب درياي عزيز
نوشته آتوسا صالحي
۱) چند جمله براي رفع نگراني
نگران نباش
من واقع گرا شده ام
و در اولين قدم
براي اثبات حسن نيتم
از ارتفاع خطرناك آرزوها
تا رستوران ايمن برج ميلاد
پايين كشيده ام :
نوري ملايم
موزيكي ملايم
صندلي هايي ملايم
فضايي دلپذير .
منو را نگاه مي كنم
و به ياد همه گرسنگان عالم
پيشنهاد سر آشپز را
سفارش مي دهم !
***
نگران نباش
غم نان از من
يك واقع گراي دو آتشه ساخته است .
طوري كه يك شب
با يك تلسكوپ ارزان قيمت پلاستيكي
- Made in china -
به ماه خيره شدم
و آبله هاي رويش
- خوشبختانه -
پاك مهرش را از دلم برد.
و الان كه با تو حرف مي زنم
بر خلاف گذشته
همه چيز واضح و روشن است
و در صفحه هنري روزنامه
كه تماما به ورزشهاي رزمي اختصاص دارد
مهندسي جوان
با هزار دليل اثبات كرده است
ايهام صنعت متروكي ست .
حق با تو بود
واقعيت را بايد پذيرفت
حتي كبوتر سفيدي كه
كنار آنتن تلويزيون نشسته است
اين را خوب ميداند .
نگران نباش
من واقع گرا شده ام
و ديگر صبح ها
منتظر هيچ اتفاقي نيستم
جز گرم شدن شير در مايكرويو .
و هر روز
صبحانه مفصلي مي زنم
و خیال به اتفاق گرفتن جهان
پاک از سرم پریده است .
×××
خدايا
من سير شدم
تكميل ِ تكميل .
حالا
احيانا اگر خواستي
شكم گرسنگان عالم را پاره كني ؛
پاره كن !
۲) توي دلان يك شب تيره
براي سكوت بلندش
كه سرشار از ناگفته ها بود.
مي خرامد حضور يك رؤيا توي پس كوچه هاي ذهني باز
مي چكد مثل دانه ايي شبنم قطره اي از كنار چشمي باز :
ماه من مدتي نمي دانم آفتابي نمي شود ديگر
مي شود زير ابرها پنهان قلب شعرش نمي تپد ديگر
خنده هايش كه مثل رويا بود روي عكسش نشسته است هنوز
مانده صد انتظار بي حاصل پشت اين در كه بسته است هنوز
دست هايم گرفت و راه آموخت مثل دستان كودكي نو پا
آفرين گفت ، مرحبا هايي تا كه امروز من شود فردا
مي شنيدم درون رؤيايي گام هايي كه مي شمردم من
خنده ايي؟ اخمي؟ يا تمنايي؟ نيست ديگر. ببين نمردم من ؟
***
شب شعر سياه گيسوي او روي ابروي من گره خورده
مي نشينم كنار اين ديوار مثل آواري ، سرد ، افسرده
خنده هايش كجا نمي دانم چلچراغ حضور رؤيايي
بازوانش به روي كه باز است زانوانش كه راست مأ وايي
***
روح من مثل جسم بي جاني با گذشت زمان ورم كرده
فرصت عمر ؟ رفته پاك از دست "گربه را بين كه دم علم كرده"
خسته ام ، خسته از هجومي كه مي دود چار نعل روي اعصابم
گوش من كر شده به حرف حساب شايدم سالهاست در خوابم ؟
روزهايم شبيه شب شده است هولناك ، خاموش، سرد، سياه
از شبم هم مپرس ، هيچ مپرس مثل روزم همه تباه ، تباه
باز با يك كرشمه ديگر ! رفته افسار هوش از دستم
گمشده رشته زمان و مكان باز مي پرسم : من كجا هستم ؟!
كجا هستم ؟!
كجا هستم ؟!
قصه غصه ام مدام مدام مي دود مثل خون به رگهايم
ميشود دود كله ام چه بلند در غروبي كه سخت تنهايم
حرفهاي نگفته بسيار توي انبان من كپك زد و رفت
هر كجا سفره دلم وا شد گلعذاري به من كلك زد و رفت
توي دالان يك شب تيره رفتم و از خودم چه دور شدم
كنج يك سقف دركمين مگس عنكبوتي خوش و صبور شدم
.
.
.
***
مي خرامد حضور يك رؤيا توي پس كوچه هاي ذهني باز
مي چكد مثل دانه ايي شبنم قطره ايي از كنار چشمي باز
وقتي همراهم نيستي
ديگر سو پري سركوچه هم فهميده است :
بجاي يكي دو نخ ِ
طبق ِ معمول ؟!
خودش يك پاكت
توي پلاستيك خريد شبانه ام مي گذارد .
وقتي همراهم نيستي
چه فرق مي كند ؛
همه راه ها
به رم ختم بشوند يا نشوند .
وقتي همراهم نيستي
انگار مرگ
از همه كوچه پس كوچه ها
سر راهم سبز مي شود.
وقتي همراهم نيستي
به پشت سر كه نگاه مي كنم
رد پاهايم
روي ساحل هاي شني
جاي غمگيني دارد .
وقتي همراهم نيستي
ستاره هاي آسمان
چراغ هاي گمراهي اند .
وقتي همراهم نيستي
همه كوچه ها
بن بست است.
وقتي همراهم نيستي
ماه تمام هم
راه خانه را
روشن نمي كند.
وقتي همراهم نيستي
دست اندازها
هي مسخره ام مي كنند .
وقتي همراهم نيستي
جاده ها
مدام باريك مي شوند .
وقتي همراهم نيستي
نمي دانم چرا
در سر بالايي ها
عجيب نفس كم مي آورم.
وقتي همراهم نيستي
پاي منطقم
خيلي بيشتر از معمول
مي لنگد.
وقتي همراهم نيستي
بگو چرا
چراغ هاي قرمز
اينقدر طول مي كشند ؟
وقتي همراهم نيستي
پشت همه كاميون ها نوشته اند :
روزگار غريبي است نازنين!
و
پخش همه تاكسي هاي شهر
يك بند مي خوانند :
همراه شو عزيز !
هر روز
رمه هاي پرسش
- پرسش هاي چموش -
- پرسش های جسور -
- پرسشهاي بازيگوش -
به دشتِ
خيال ِگل روي تو
براي "چرا" مي روند
و هر شام
گرسنه تر
باز مي گردند .
حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست
باده پيش آر...
در صفحه اول ديوان حافظ كوچك باجلد آبي لاجوردي ؛ غزل تا به آخر به خطي خوش نوشته شده بود و در انتها :
تقديم به عزيزترينم كه به بركت
همصحبتي اش اميد ها بسته ام .
ارديبهشت77
×××
درصفحه دوم ديوان حافظ كوچك با جلد آبي لاجوردي نوشته شده بود:
در هيچ جا نيافتمت.
جز نازكترين خيالها،
كه جايي نيست.
ارديبهشت88
راهي نشانم بده .
به پير .
به پيغمبر .
راهي كه اينبار
به بيراه بگذرد.
راهي كه مثل هميشه
مثل همه راه هاي ديگر
كه به رم ختم مي شوند
به رم ختم نشود .
راهي كه هيچ گاه
نه به رم
نه به هيچ جهنم ديگري
ختم نشود.
من در همهمه ختم راه ها
دل تنگ مي شوم .
×××
راهي نشانم بده
راهي كه "مرا"
كه يكه و تنها
سر به بيابان نهاده است
يك نفس به "من" باز گرداند
و اطراق شبانه اش، فقط و تنها فقط
درنگ روشناي حقيقت
در سياهكاري چشمان تو باشد
×××
خسته ام
ديگر پاك خسته ام
از رفتن اينهمه راه هاي سر به راه
راه هاي سر به زير
كه در غوغای پيچ هاي خطرناك
يا هشدارهاي سقوط
يا جاده هايي كه مدام باريك مي شوند
از خود گریخته اند .
و ترس گم شدن
در امتداد اضطراب هاي موذي اشان
ديري است
در زخم هاي مزمن روحم
لانه كرده است .
×××
خسته ام
بخدا پاك خسته ام
به پير ؛
به پيغمبر؛
به سرخي صورتم منگر
نزديك تر بيا
نزديكتر
شاید هجاي نفسهاي تو
معني گرگرفته سيلي را
از خاطره سوزان صورت سرخم
- يكبار براي هميشه-
بر چيند.
×××
به پير ؛
به پيغمبر؛
راهي نشانم بده .
-----------------------------------------------------------------
و دستانت را همچون خاطره ايي سوزان ...(فروغ)
بيا خوشبين باشيم .
مثلا بيا فكر كنيم
نيمه پر ليوان هنوز پر است .
يا مثلا بيا فكر كنيم
يكدست صدادارد .
و " زكوشش به هر چيز خواهي رسيد "
بهترين راه رسيدن است .
ويا حتي فراتر ؛ حق هميشه به حق دار ميرسد.
و فكر كنيم هنوز " مردم از كاشتن زيان نبرند "
حتي اگر معتبرترين موتور سرچ جهان
براي "كاشت مين"
هزاران مدخل پيدا كند
در زبان هاي مختلف .
بيا واقع گرا باشيم
تا پاك يادمان برود
رنگيني سفره هايمان
مديون قساوت قصاب است
نه مرهون رحم و شفقتش .
واقع گرا بودن
يعني سر به هوا نبودن ،
و يادمان نرود
فقط سالي يكبار
و نه بيشتر
سر به هوا شويم
و پي ماه بگرديم
و با انگشت آن را به هم نشان بدهيم
و ذكر بگوييم .
چون نگاه به ماه
كار بي معنايي است
و جستجوي آن بيش از اين
بي معني تر .
لازم به ذكر است ؛
كار بي معني
يعني كاري كه مقرون به صرفه نباشد .
سرت را درد نياورم :
خيالبافي نكنيم.
***
آه رفيق من
بگذار خيالبافي كنم
مثلا بگذار فكر كنم
همه تابلو هاي كوچه بن بست است
يا پيچ خطرناك
يا خطر مرگ
يا عبور ممنوع
همه خوابي بي تعبير بوده است .
***
آه ! خيالبافي ، خيالبافي ، خيالبافي :
آسمان ِ گرفته ، آسمان ِ تيره
دلش هواي نگاه تو را كرده است باز .