پي نوشت: اين سروده بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی شاعر بزرگ جهان عرب به ترجمه مهدی سرحدي است كه فرنازعزيز نوشته در وبلاگش براي من، مريم، مريم، الناز و الناز و همه كساني كه اين روزهايش سخت ابري است .
محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...
در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...
در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...
احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!
در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...
در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...
د دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...
در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!
در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...
برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.
در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...
من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند.
آن وقت بود که سرو کله روباه پیدا شد .
روباه گفت : - سلام .
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : - سلام .
صدا گفت : - من اینجام ؛ زیر درخت سیب ...
شهریار کوچولو گفت : - کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !
روباه گفت : - یک روباهم من .
شهریار کوچولو گفت : - بیا با من بازی کن . نمیدانی چقدر دلم گرفته ...
روباه گفت : - نمیتوانم بات بازی کنم . هنوز اهلیم نکرده اند آخر .
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت معذرت میخوا م .
اما فکری کرد و پرسید :- اهلی کردن یعنی چه ؟
روباه گفت : - تو اهل اینجا نیستی . پی چی میگردی ؟
شهریار کوچولو گفت : - پی آدمها میگردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟
روباه گفت : - آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند . اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است . تو پی مرغ میگردی ؟
شهریار کوچولو گفت : - نه ؛ پی دوست میگردم . اهلی کردن یعنی چی ؟
روباه گفت : - چیزی است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است .
- ایجاد علاقه کردن ؟
روباه گفت : - معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد ها هزار پسر بچه ی دیگر . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزا روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم . توبرای من میان همه ی عالم موجود یگانه ایی میشوی من برای تو .
شهریار کوچولو گفت : - کم کم دارد دستگیرم میشود . یک گلی هست که گمانم مرااهلی کرده باشد .
شازده کوچولو – سنت اگزو پری – ترجمه احمد شاملو
نه عزا ؛ نه سور
بادام بن ؛ دستارک سپیدش را در جویبار باد پلشتی میشوید .
درکوچه باغهای نشابور- شفیعی کدکنی
اگر سیل میلیونها نفر را بی خانمان کند احساساتمان به ما میگوید به یاری مصیبت دیدگان بشتابیم . اگر آدم سنگدلی باشیم و تصمیم خود را به عقل بی احساس واگذاریم چه بسا به فکر افتیم در جهانی که زیر فشار ازدیاد جمعیت است چه مانعی دارد که چند میلیونی هم بمیرند . حتی تصور چنین چیزی خون شما را به جوش می آورد ولی توجه داشته باشید خون شما را احساساتان به جوش می آورد نه عقلتان! دنیای سوفی یوستین گردر (با جرح و تعدیل )
«هر چه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است که يقين ندانم که نبشتن بهتر است یا نانبشتن.
اي دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگويند ... و نبايد که در بحري افکنم خود را که ساحلاش به ديد نبود،
و چيزها نويسم بي «خود» که چون «واخود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور ...
اي دوست ميترسم _ و جاي ترس است _ از مکر سرنوشت ...
حقا، و به حرمت دوستي که نميدانم اين که مينويسم راه «سعادت» است که ميروم، يا راه «شقاوت»؟
و حقا که نميدانم اين که نبشتم «طاعت» است يا «معصيت»؟
کاشکي بيکبارگي ناداني شدمي، تا از خود خلاصی يافتمي!
چون در حرکت و سکون چيزي نويسم از آن رنجور شوم بغايت!
و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم، هم رنجور شوم؛
چون احوال عاشقان نويسم نشايد؛
چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد؛
و هر چه نويسم هم نشايد؛
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد؛
و اگر خاموش گردم هم نشايد؛
و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد؛
و اگر خاموش شوم هم نشايد» !
(رساله عشق - عين القضات )