تبليغاتX
بر آستانه
در کتاب دو زندگینامه که تقریبا آخرین جلد مجموعه جاودانه تاریخ تمدن محسوب میشود جمله ایی شاعرانه از آریل دورانت ـ همسر ؛همدم؛معشوق و همکار ویل دورانت آمده است که من آن را در روزگار جوانی بسیار دوست میداشتم و با خود تکرار میکردم گاه و بیگاه . و بعدها در دعایی که الان یادم نیست کدام دعا بود مضمونی قریب به آن را یافتم. این جمله در نامه ایی که او برای همسرش که بعد از بگو مگویی در زندگی زناشویی خانه را به علامت قهر ترک کرده بود نوشته؛ آمده است .   این هم آن جمله شاعرانه - عاشقانه :

به خانه بیا ؛

به خانه بیا ؛

هرجا که هستی بیا .

همه چیزی بخشیده خواهد شد ؛

حتی گناهان آینده ات !

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:55 توسط آرش پیمان |

عطاالله مهاجرانی را دوست دارم . با همه افت و خیز هایش و با همه حرف و حدیثهای پیرامونی اش . بیانی بین و لحنی لین دارد که در روز گار تاخت و تاز خشونتها متاع کمی نیست  . نوشته زیر از اوست . جدای از حقیقت و حکمتی که در این نوشته است به پایان هنرمندانه و تصویری- سینماییش  دقت کنید که آن را از افتادن در  قالب یک حکایت صرف و ساده نجات داده است.  هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .

http://mohajerani.maktuob.net/

مکتوب:ماندلا در میدان پارلمان ؛ که مجسمه اش در آنجا نصب شده بود؛به خاطره ای اشاره کرد.اگر کتاب" مبارزه برای آزادی" ماندلا را دیده باشید؛ در آنجا هم نقل خاطره ها اهمیت ویژه ای دارد. خاطره ای که دیروز تعریف کرد، با آن صدای گرمی که انگار همه ی صمیمیت ناب تاریخ را در خود جمع کرده است،چیز دیگری بود.در کنار دستم پیرمرد سیاه پوستی بود که وقتی خاطره را شنید بغضش ترکید و راحت و روان با صدای بلند گریه کرد.
ماندلا گفت نیم قرن پیش با دوستانم به لندن آمدیم؛ به همین میدان، مجسمه ها را نگاه کردیم. گفتم: روزی در این میان مجسمه یک سیاه پوست را نصب می کنند...
این مجسمه نصب شد و به میدان پارلمان و لندن اعتبار بیشتری داد.نخست وزیر انگلستان؛ این مجسمه را نشانه امید خواند.ماندلا پیراهنی پوشیده بود؛ که شبیه پیراهن مجسمه بود. با همان نقش و نگار.
ماندلا در آستانه ی نود سالگی ست.متن صحبتش را بدون عینک خواند.به عصا تکیه زده بود.برای من همیشه این نکته تکان دهنده و شگفت انگیز است. چگونه کسی که بیست و هفت سال از عمر خود را در زندان گذراند. انواع تحقیر ها را تحمل کرد.ذره ای کینه در ذهن و زبان او راه پیدا نکرد. غبار خاطری از رهگذار او نرسید.
او با زندگی اش به سیاست و انسان و مقاومت معنی تازه ای بخشید.
پیرمرد سیاه پوست تا پایان مراسم همچنان چشمانش خیس اشک بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:50 توسط آرش پیمان |