درست است، دقيقا هفت سال و دو ماه و چند روز پيش بود .
داشت پيش خودش حساب ميكرد و ديوان حافظ كوچكي را كه دوران نامزدي به همسرش یادگار داده بود ورق ميزد و قلبش درهم جوش حسرت و خستگي .
در اولين صفحه ، غزلي با خطی خوش و در انتها :
به يار ؛ با عشق ، كه به بركت همصحبتيش اميدها بسته ام .
درست است، دقيقا هفت سال و دو ماه و چند روز پيش بود .
و در دومين صفحه ،درست چند ماه بعد از آن تاريخ، با اندوهي كه از وراي كلمات حس ميشد اين جمله جلب نظر ميكرد :
در هيچ جا نيافتمت ، جز نازكترين خيال ها كه جايي نيست !