جايي در دور دست
مرد خيلي آرام به سبزه زار شيب كنار بركه نزديك شد و نشست ؛ زانو هايش را بغل زد و به آسمان بغض كرده بالاي سرش نگاهي انداخت . همه چيز بوي باران ميداد . باراني كه در راه بود .
صداي سرفه رعدي دورفضا را آكند . نگاهش را از آسمان گرفت ومبهوت ؛ به آينه سطح بركه خيره ماند : تصوير بي حركت اتاق محل كارش ؛ باهمان پنج ميز دور تا دور . پشت يكي از ميزها خودش بود و پشت میز آن طرف تر دخترك همكارش مشغول روزنامه خواندن .
قطره اي باران روي آينه بركه موج انداخت و تصوير جان گرفت :
×××
سر و صداي پرينتر سكوت اتاق را خراش ميزد . خانم كريمي به صندلي اش تكيه داده بود و با بي ميلي ؛ روزنامه ايي را كه سفره صبحانه ديروز بود ميخواند . مرد از پشت ميزش برخاست و به طرف دستگاه رفت . برگه را از روي آن برداشت ؛ رو به خانم كريمي كرد و با لحن مهربان هميشگي اش در باره قصه توضيحي داد و از او خواست آن را بخواند و نظرش را بگويد .
دخترك كمي تعجب كرد . نگاهي به او انداخت ؛ برگه را گرفت ؛ عينك نيم فريمش را عقب زد و با صدايي كه بيشتر به نجوا ميمانست گفت : چشم . وبلادرنگ شروع به خواندن كرد :
×××
مهسا كريمان بر خلاف بقيه زياد اهل رعايت آداب و ترتيب نبود . كاري را ميكرد كه حسش فرمان ميداد و او حس رنگارنگي داشت . اخيرا با يكي از جوانهاي همكارش سر و سري پيدا كرده بود و همين بود كه اين روزها خيلي پاپي اش ميشدند و بالاخره امروز عصر از دفتر مدير صدايش زدند . با هوش تر از آن بود كه گزك به دست كسي بدهد هر چند همه قرائن عليه او باشد . ظاهرا تنها شاهد ماجرا خود من بودم كه يكبار از سر اتفاق روبرويش در آمدم . او و پسرك دوستش هم كه اول كمي جا خوردند ؛ سلام گرمي كردند و گذشتند .
×××
دخترك به اينجا كه رسيد ؛ از گوشه چشم به مرد نگاهي انداخت و دوباره به خواندن ادامه داد .
×××
آخر وقت بود . داشتم سجاده ام را پهن ميكردم كه احد – نامه رسان اداره – وارد شد و با همان لهجه خاصش گفت : حاج آقا ! مدير با شما كار دارن . حدس زدم كه قضيه چيست . مقر نيامده بود و براي اينكه موضوع ختم به خير شود من بعنوان معتمد و هم اتاقي هميشگي اش بايد ريش سفيدي ميكردم و از طرف او قول ميدادم بيشتر از قبل مواظب رفتار خودش باشد . وارد دفتر مدير شدم - در بالاترين طبقه ساختمان - اتاقي بزرگ كه يكي از ديوارهايش سرتاسر شيشه بود ؛ با چشم اندازي رو به دريا . همه بلند شدند : آقاي حسيني – مدير ؛ سي و چند ساله مردي با ريشي ژوليده و كت و شلواري خاكستري كه در راس ميز نشسته بود - دو جوان ديگر ؛ با پيراهن هاي روي شلوار و يقه هاي بسته ؛ پشت به پنجره ها و خانم كريمان كه نگاهش فرياد خاموش تمنايي بود ؛ مقابل آنها .
روي صندلي كنار خانم كريمان نشستم . بعد از سلام و عليك ها و احوالپرسي هاي معمول و شنيدن تعريف و تمجيد هايي كه ديگر به آن عادت كرده بودم آقاي حسيني رو به من كرد وپس از بيان مقدمه ايي به اينجا رسيد كه : حاج آقا ! رفتارهاي خانم كريمان با شئونات اداري فاصله دارد و علي رغم تذكرات و ... به بقيه سخنراني اش توجه نكردم . بعد از تمام شدن صحبت هاي مدير همه منتظر نظر من بودند . از قبل تصميم خودم را گرفته بودم . سنگيني انتظار دختر ك را روي چهره ام احساس ميكردم و نگاهم از پنجره اتاق به جايي در دور دست خيره مانده بود :
آنجا پنداري همين دفتر آقاي مدير بود ولي دل بازتر ؛ روشن تر ؛ باطراوت تر و خيلي بزرگتر . آدم ها هم همين آدم ها بودند و حسي ميگفت كه همزاد آنها هستند : خانم كريمان لباسي كه لباس عروسي نبود ولي شباهت نزديكي به آن داشت تنش بود و چشمهايش ميخنديدند ؛ پسرك دوستش كت و شلواري فراك كه در تابلو هاي كلاسيك نقاشي نجيب زاده ها به تن دارند پوشيده بود و داشت شاخه اي رز قرمز را ميان شوخي و خنده به خانم كريمان تقديم ميكرد ؛ دو جوان يقه بسته لباسهاي راحتي داشتند و با چهره هايي مهربان و بي خيال هر از چند گاهي در گوش هم چيزي ميگفتند و ميخنديدند ؛ آقاي مدير هم با همان ريش ژوليده ولي چهره ايي فربه تر ؛ گلگون تر و شادتر از روي دفتري كوچك با جلد چرمي كه در دست چپش گرفته بود به صدايي رسا تك خوان اپرايي خيالي بود و دست راستش آوازش را همراهي ميكرد . آوازي كه طنين آن ؛ فضاي مه گرفته دشتي وسيع را سرشار كرده بود...
×××
دور دست اين بود .
×××
به خودم كه آمدم ديدم دارم حرف ميزنم .
از دفتر مدير برگشتم . سجاده ام هنوز باز بود ؛ مشغول خواندن نماز شدم . به ركعت آخر كه رسيدم ؛ سراسيمه وارد اتاق شد . چنانكه گويي خواب پريشاني ديده باشد : عرق كرده ؛ گلگون و پر التهاب . انگار دنبال من ميگشت كه چيزي بگويد و تشكري كند . باورش نميشد كه همه اعتبارم را براي نجاتش از مهلكه ايي كه در آن گرفتار آمده بود به كار بگيرم . درست مثل قمار بازي كه پولش را تا سكه آخر روي داو ميگذارد .
با عجله وسايلش را جمع كرد : كيف چرمي مسي رنگش را ؛ راكت هاي بدمينتونش را و اسپري بنفش زنانه ايي را كه نميدانم چرا هميشه روي ميزش ميگذاشت .
به تشهد رسيده بودم كه از كنارم گذشت تا برود . لحظه ايي ايستاد .قدمي برگشت . با چابكي نشت ؛ سرم را بغل كرد ؛ پيشاني ام را بوسيد و از اتاق بيرون زد . همه چيز در آني اتفاق افتاد.كلمات آخر نمازم بود . سوزش زلالي را در چشمانم احساس كردم . كسي در زد . برگشتم . دو جوان اتاق مدير براي خداحافظي آمده بودند : التماس دعا حاج آقا ! و رفتند . حالا ديگر گونه هايم خيس بود .
×××
خواندنش كه تمام شد ؛ خانم كريمي برگه را كناري گذاشت . نميدانست كه مرد دست به نوشتن هم باشد . احساس كرد در نزديكي اش رازي از او پوشيده مانده است . برق شعله شيطنتي در سياهي چشمان تركمني اش نفس نفس ميزد . چهره اش نمايش حسي گرم بود .او بدون فلسفه از زندگي لذت ميبرد ؛ هوش سرشاري داشت و جسارتي كه گاهي با فرو ريختن ديوارها – ديوارهايي كه مثل پيله پروانه همه را زنده به گور كرده است . – دنيا را فراخ ميكرد و شامه ذهنش در شناخت ضمير انسانها خيلي كم اشتباه بود .
سكوت اتاق سنگين شده بود . دخترك براي چند لحظه به مرد زل زد و نسيم ملايم غروب تابستان روي شيشه پنجره ها لغزيد . مرد خيلي سعي كرد حالش را حدس بزند كه البته نتوانست . احساس كرد موج سبك زنانه ايي آرام آرام به او نزديك ميشود . خيلي تقلا كرد بگريزد ولي انگار دست و پايش را بسته بودند . قلبش بي تابانه به سينه اش ميكوفت . موج نزديك و نزديك ترشد تا آنكه او را از هرطرف در بر گرفت وهمه چيز ناگهان از حركت ايستاد .
×××
صداي سرفه رعدي دورفضا را آكند . تصوير منجمد روي بركه از همه سو ترك برداشت . آسمان شكافت و مرد خودش را ديد كه از آن بالا ها دارد سقوط ميكند . نفير زجه كشداري اعصابش را مچاله كرد وبه زمين كوفت .
×××
جيغ زنگ ساعت توي فضا پيچيد . روز كسالت بار ديگري در راه بود .