تبليغاتX
بر آستانه
چند دقيقه ايي است از راه رسيده ام . جاده شلوغ بود و من خسته ام . چون از قبل قرار داشتيم همه چيز را مهيا و مرتب كرده بودم  : چند فيلم ؛  چند نخ سيگار؛ چند جلد كتاب  و...  فقط بايد چايي را آماده مي كردم .  همين موقع هاست كه  بيايد . چهره اي  كشيده با استخوان هاي گونه اي  كه اندكي برجسته است ؛ چشم هاي شعله ور سبز؛  رگهاي آبي دستها و ملاحت خنده هايش ؛ همه آن چيزي است كه هميشه از او در خاطرم تكرار ميشود . بعد از من درسش را تا انتها  ادامه داد و زندگي كولي وارش را هم  كه  هنوز رها نكر ده است  . دستهايم ميلرزد . بعضي ها را  انتظارشان را كشيدن چه خوبست !

 

((((((   مطلب فوق را چند لحظه پیش برای  "  بعضی ها "   در  " زنانه ترین اعترافات حوا" نوشتم . ))))) 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:46 توسط آرش پیمان |

دوره ايي را گذراندم در باره روش تدريس و اينكه در يك زمان بسيار كوتاه مخاطبانت را چنان مشعوف (  ( delightكني كه حرفت را بخرند . هر چند اين فوت و فن ها  در دوره هاي تكنيكال جواب نميدهد و لازم هم نيست ولي وقتي باب مباحث ادراكي  (attitude)مطرح است قابل بحث است  .

موضوع  سيگار بود .  در مدت ده دقيقه بايد گروه 5 نفره ما درباره سيگار صحبت كند . قرار شد مقدمه ايي براي ورود به بحث بنويسم و در پي آن پور پوينت و ...

مقدمه را در قالب نمايشنامه مانندي نوشتم . اولين تجربه ام بود . يكساعته . بدكي نشد . در اينجا آن را مي آورم از وجه ادبي آن . به تقليد از تذكره المقامات ابوالفضل زرويي نصر آباد . 

 

 

با  صداي زنگ جرس  گروه خواني    كليد مي خورد : ( اعضاي تيم هر كدام نقشي دارند : راوي – شيخ – مريد – همسرايان)

 

شيخ سيگاري  خاموش در دست دارد . 

 

راوي ( نقال ) حركت ميكند در همه اطراف اتاق . شيخ در يك سوي ميز مريد در سوي ديگر دو نفر نشسته پشت ميز

 

همسرايان ( چهار نفره : شيخ – مريد – و دو نفر نشسته )

 

 

 

 راوي : شيخ ما  – رضي  الله عنه – از اعاظم روزگارخويش بود .  

         روزي  بر گذرگاهي ميگذشت چيزكي در ميان دو انگشت سبابه و مياني گرفته  از آن دود بر ميشد   چنان كه سينه اطرافيان از شدت  آن آزرده گشته بود   . مريدي پيش آمد و گفت :

 

مريد : يا شيخ مرا پرسشي است رخصت فرمايي در افكنم .

 

راوي :  شيخ   گفت

 

شيخ  :  در افكن

 

راوي :  مريد گفت

 

مريد :   ترسم دودمانم بر باد دهي و نمره داغم گرداني من باب عبرت ديگران .

 

راوي  شيخ گفت

 

شيخ   اماني .

 

راوي  مريد سينه ايي صاف كرد و    به صدايي لرزان پرسش آغازيد كه  :

 

مريد :   يا شيخ از تو كرامات  فراوان صاطع گشته بود تا بدين آن.   ندانم اين ديگر  چه  كرامت است كه با آن سينه خلق آزرده سازي و طبيعت پاك آلوده ؟

 

راوي :   شيخ را جسارت مريد نسل سومي  گران آمد چشم درآنيد كه  هويي كشد و سر تا پاش جمله بسوزا ند كه انديشه كرد از اماني كه داده بود . پس كظم غيظ فرمود و   جرعه ايي آب بخواست ، چون بنوشيد رو به سوي مريد گردانيد و  گفت :

شيخ  يا  قره العين !  مرا تا امروز سوداي  اين كرامت سوزان  در سر نيافتاده بود تا پيامكي دريافت كردم اندر فوائد آن .

 

راوي  مريدان جمله در پاي اوفتادند  كه

 

همسرايان :  زبان بگشاي  و ما را بي نصيب مگذار چنانكه شيوه تو پيش از اين نيز  چنين بوده است .  

 

راوي : شيخ را بر احوال مريدان رحم آمد -  از بس دل نازك بود طفلك -  پس پيامك بخواند :

 

شيخ : اندر فوائد سيقار :

 

 اول فايده  - سيقاري مرگ عزيز نبيند از آن رو كه پيش از ديگران به ديار باقي رحل اقامت افكند .

 

دويم فايده : سراي سيقاري از دستبرد سارقان عزيز شبكار شبشكار در امان است كه  هر وقت بربام وي آيند  صداي سرفه آيد  و پندارند خداي خانه بيدار است .

 

سيم فايده  : مهمان بر وي وارد نشود در اين وانفساي تورم   كه جمله زندگي وي بويناك باشد از دود آن لامصب .

.

.

.

 

 

 راوي : حكايت كرده اند پيامك چند كرور قاراكتر بود  چنانكه سه شبانروز  مريدان بر پاي شيخ بخسبيدند و بيدار شدند وهر زمان  وي را ديدند  يك نفس  در كار خواندن !!!!!!!!  چون پيامك به سر انجام رسيد همان مريد نسل سومي فضول بي تربيت پاي پيش نهاد و گفت:

 

مريد  يا شيخ همه آنچه گفتي از ديگران بود تو خود چه سود ديدي اندر آن

 

راوي : شيخ گفت :

 

شيخ :  مرا از حال خويش غافل گرداند و به ديار هپروت عازم

 

 

راوي : مريد نسل سوم جسارت از حد گذرانده در دم  بانگ بر آورد كه:

 

مريد :   يا شيخ تو را پيش از اين نيز چنين يافته بوديم پس  چه حاجت كه جسم خويش ضايع گرداني و سيم خويش باطل .  

 

راوي : آورده اند كه مريد چون اين  بگفت پاي بر فرار نهاد كه  ديگر هيچ جاي درنگ نبود به جان شما  .   !!!!!!!!

 

 

زنگ جرس . پايان گروه خواني

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:48 توسط آرش پیمان |

برای 

Child mood

در  http://havva12.persianblog.ir/  كه در پيوند ها هم هست مطلبي نوشتم . بدكي نشد .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:5 توسط آرش پیمان |