تبليغاتX
بر آستانه
 

... كساني بردند كه ... چي؟! نه عزيز دلم هيچكس نبرد ! هيچكس هم نباخت ! اساسا برد و باختي در كار نيست! زندگي شوخي احمقانه اي بود كه بايد روزي هزار بار آرزو كرد دوباره تكرار نشود !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلب بالا رو زياد جدي نگيريد! زكام فلسفي است ديگر ! بوي خوش زندگي ارزش تحمل ناملايمات شو داره!(خيلي اخلاقي شد !)

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:42 توسط آرش پیمان |

 

در يك شب غمگين پاييزي ؛ وقتي كنار خيابان  ايستاده ايي منتظر و داري سگ لرز ميزني !  وه كه چه حالي ميشوي وقتي ميبيني به مهرباني سر  بر شانه ايي نهاده ؛ مي رود داد دل از زندگي بستاند !  در شب بيماري و تنهايي !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:50 توسط آرش پیمان |

 

ديگه مدتهاست ، نه از چيزي خيلي به هيجان ميام ، نه ديگه چيزي خيلي غمگينم ميكنه . جز ياد تو .

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:37 توسط آرش پیمان |

 

همه یکجورایی دارند فرار می کنند . از خودشان ، از دیگران ،  از مرگ که بعضی ها می گویند روی دیگر سکه زندگی است . همه از روبرو شدن با چهره تلخ و عریان واقعیت می گریزند . گاهی فکر می کنم شاید حقیقت حیات را و زندگی را فقط مرده شور ها ،  مامورین اعدام ،  کارکنان پزشکی قانونی که وظیفه بعضی هاشان دوخت و دوز بدن های پاره پوره شده است ،  پرستاران بیماران روانی و از این قبیل آدم ها می دانند .

بدنبال کشف حقیقت زندگی در گوشه دنج و آرام کافی شاپ ها و محافل دوستانه  بودن ، به فریب بیشتر شباهت دارد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:29 توسط آرش پیمان |

ما نام تو را

 پيغام تورا

 "چون نقشي بر ياقوت"

 بر دل خونين حك كرديم.!

 

( نقشی بر یاقوت . سایه )

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:11 توسط آرش پیمان |

 

شبهای بیماری و تنهایی

به گیسوان معشوق می ماند

که هم سیاه است وهم بلند .

-------------------------------------

این شعر عربی سعدی را - که انگار زبان حال خود من است در خیلی از اوقات - بسیار دوست دارم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:51 توسط آرش پیمان |

 

... گاهی صدای ثانیه ها سنگ میشود .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:49 توسط آرش پیمان |

 

گاهی وقتها شدید

"حس می کنم که وقت گذشته ست"

و فرصت گریخته

و آنکه می خواهم دیگر بار بیاید

دیگر هیچگاه نخواهد آمد .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:49 توسط آرش پیمان |

 

از تو در تو گریختم

که پناهیم جز این شایسته سر فرو آوردن نبود

و در خروسخوان آن هجرت ناگزیر نیز

به رفیع آفتابگیر یاد تو بر خواهم شد .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:16 توسط آرش پیمان |

 

آری منم .

مردی از تباری سوخته .

مردی غرقه دریای اشک خویش .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:12 توسط آرش پیمان |

 

...

و شبهای بی ستاره ام را می شمرم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:10 توسط آرش پیمان |

 

نه روزنک فریبی که پیش روست

نه اندوه تلخی که پشت سر

هیچیک مرا بهانه سنگین ماندن نشد

که در گرگ و میش حیات

بقیت خویش را

در سودایی گدازان سوزانده بودم 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:9 توسط آرش پیمان |

 

شبهای گرگرفته تابستان

همهمه عابران

فریاد دست فروشان ردیف پیاده رو

بوی بلال سوخته

نسیمک بیماری که می وزد

زندگی

زندگی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:7 توسط آرش پیمان |

 

با من بیا با من بیا

شب زود از راه می رسد

با من بمان با من بمان

شب زود از راه می رسد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:3 توسط آرش پیمان |

 

پشت سر اندوه بر اندوه

پیش رو دیوار بر دیوار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:2 توسط آرش پیمان |

 

دیروز اینجا

امروز اینجا

فردا اینجا  

            چه بیهودگی وحشت آوری !          

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:28 توسط آرش پیمان |

 

... شايد عشق!

                 شايد عاشقي !

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:21 توسط آرش پیمان |

 

... كجا هستم ؟!

               من كيستم ؟!

                                قبله كدام سوست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:18 توسط آرش پیمان |

 

... و  اندوهم :

 بی تو زیستن

                   بی تو گریستن

                                     بی تو بودن 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:46 توسط آرش پیمان |

خوابهای پریشانی که می بینم

آرامشی که نیست

یقینی که گریخته

و آرزویی که پنداري ديگر هيچگاه بر نخواهد آمد  

این است حال و روز من .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:34 توسط آرش پیمان |

 

من ديگر خسته شده ام از اين همه راه رفته از اين همه راه نرفته از اين همه راههاي پر طول و درازي كه گويي هيچگاه به هيچ مقصدي نميرسند . آيا اساسا مقصدي هم در كار هست ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:3 توسط آرش پیمان |

 

نمیدانم ولی فکر میکنم دین بیشتر از آنکه فریاد باشد  نجواست .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:29 توسط آرش پیمان |