... كساني بردند كه ... چي؟! نه عزيز دلم هيچكس نبرد ! هيچكس هم نباخت ! اساسا برد و باختي در كار نيست! زندگي شوخي احمقانه اي بود كه بايد روزي هزار بار آرزو كرد دوباره تكرار نشود !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب بالا رو زياد جدي نگيريد! زكام فلسفي است ديگر ! بوي خوش زندگي ارزش تحمل ناملايمات شو داره!(خيلي اخلاقي شد !)
در يك شب غمگين پاييزي ؛ وقتي كنار خيابان ايستاده ايي منتظر و داري سگ لرز ميزني ! وه كه چه حالي ميشوي وقتي ميبيني به مهرباني سر بر شانه ايي نهاده ؛ مي رود داد دل از زندگي بستاند ! در شب بيماري و تنهايي !
ديگه مدتهاست ، نه از چيزي خيلي به هيجان ميام ، نه ديگه چيزي خيلي غمگينم ميكنه . جز ياد تو .
همه یکجورایی دارند فرار می کنند . از خودشان ، از دیگران ، از مرگ که بعضی ها می گویند روی دیگر سکه زندگی است . همه از روبرو شدن با چهره تلخ و عریان واقعیت می گریزند . گاهی فکر می کنم شاید حقیقت حیات را و زندگی را فقط مرده شور ها ، مامورین اعدام ، کارکنان پزشکی قانونی که وظیفه بعضی هاشان دوخت و دوز بدن های پاره پوره شده است ، پرستاران بیماران روانی و از این قبیل آدم ها می دانند .
بدنبال کشف حقیقت زندگی در گوشه دنج و آرام کافی شاپ ها و محافل دوستانه بودن ، به فریب بیشتر شباهت دارد.
ما نام تو را
پيغام تورا
"چون نقشي بر ياقوت"
بر دل خونين حك كرديم.!
( نقشی بر یاقوت . سایه )
شبهای بیماری و تنهایی
به گیسوان معشوق می ماند
که هم سیاه است وهم بلند .
-------------------------------------
این شعر عربی سعدی را - که انگار زبان حال خود من است در خیلی از اوقات - بسیار دوست دارم .
... گاهی صدای ثانیه ها سنگ میشود .
گاهی وقتها شدید
"حس می کنم که وقت گذشته ست"
و فرصت گریخته
و آنکه می خواهم دیگر بار بیاید
دیگر هیچگاه نخواهد آمد .
از تو در تو گریختم
که پناهیم جز این شایسته سر فرو آوردن نبود
و در خروسخوان آن هجرت ناگزیر نیز
به رفیع آفتابگیر یاد تو بر خواهم شد .
آری منم .
مردی از تباری سوخته .
مردی غرقه دریای اشک خویش .
...
و شبهای بی ستاره ام را می شمرم.
نه روزنک فریبی که پیش روست
نه اندوه تلخی که پشت سر
هیچیک مرا بهانه سنگین ماندن نشد
که در گرگ و میش حیات
بقیت خویش را
در سودایی گدازان سوزانده بودم
شبهای گرگرفته تابستان
همهمه عابران
فریاد دست فروشان ردیف پیاده رو
بوی بلال سوخته
نسیمک بیماری که می وزد
زندگی
زندگی
با من بیا با من بیا
شب زود از راه می رسد
با من بمان با من بمان
شب زود از راه می رسد
پشت سر اندوه بر اندوه
پیش رو دیوار بر دیوار
دیروز اینجا
امروز اینجا
فردا اینجا
چه بیهودگی وحشت آوری !
... شايد عشق!
شايد عاشقي !
... كجا هستم ؟!
من كيستم ؟!
قبله كدام سوست؟!
... و اندوهم :
بی تو زیستن
بی تو گریستن
بی تو بودن
آرامشی که نیست
یقینی که گریخته
و آرزویی که پنداري ديگر هيچگاه بر نخواهد آمد
این است حال و روز من .
من ديگر خسته شده ام از اين همه راه رفته از اين همه راه نرفته از اين همه راههاي پر طول و درازي كه گويي هيچگاه به هيچ مقصدي نميرسند . آيا اساسا مقصدي هم در كار هست ؟!
نمیدانم ولی فکر میکنم دین بیشتر از آنکه فریاد باشد نجواست .