تبليغاتX
بر آستانه

از كنارم كه  گذشت لحظه ايي ايستاد ، قدمی پاپس كشيد و به چهره ام كه هنوز قطره هاي باران چند دقيقه پيش رويش نشسته بود خيره ماند . نزديكتر آمد . خم شد و سلام گرمي كرد . كنارم که نشست  ؛ روي همان زمين خيس ؛  لبهايش را نزديك آورد و صورتم  را با حرارتي تمام بوسید  و در گوشم آهسته گفت : كاش مي دانستي چقدر زيبايي ! و من  دانستم !

برگی از دفتر خاطرات يك گل؛ گل سرخ حياط خانه ما

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:51 توسط آرش پیمان |

 
توضیح : اوائل راه اندازي وبلاگم چون  بعد از انشاهای دوران دبستان دیگه چیزی ننوشته بودم  ! !خیلی بیشتر از حالا مبتلابه تنبلی مزمن در این خصوص بودم لذا ترجیح میدادم صرفا کپی پیست کنم البته با رعایت حق کپی رایت حالا بعد از مدتها سری به بایگانی که زدم دیدم برای تغییر ذائقه هم که شده تکرار آن کپی پیست ها خالی از لطف نباشد :

«هر چه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است که يقين ندانم که نبشتن بهتر است یا نانبشتن.

اي دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگويند ... و نبايد که در بحري افکنم خود را که ساحل‌اش به ديد نبود،

و چيزها نويسم بي «خود» که چون «واخود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور ...

اي دوست مي‌ترسم _ و جاي ترس است _ از مکر سرنوشت ...

حقا، و به حرمت دوستي که نميدانم  اين که مي‌نويسم راه «سعادت» است که مي‌روم، يا راه «شقاوت»؟

و حقا که نميدانم اين که نبشتم «طاعت» است يا «معصيت»؟

ای کاش بيکباره ناداني شدمي، تا از خود خلاصی يافتمي!

چون در حرکت و سکون چيزي نويسم از آن رنجور شوم بغايت!

و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم، هم رنجور شوم؛

چون احوال عاشقان نويسم نشايد؛

چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد؛

و هر چه نويسم هم نشايد؛

و اگر هيچ ننويسم هم نشايد؛

و اگر خاموش گردم هم نشايد؛
و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد؛

                                 و اگر خاموش شوم هم نشايد» !

(رساله عشق - عين القضات )

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:53 توسط آرش پیمان |

سردي فلز را كه روي شقيقه اش حس كرد ، رعشه ايي تا مغز استخوانش دويد.صداي يكنواخت ساعت ديواري از هميشه يكنواخت تر بود و سطح ماشه ، زير بند انگشت سبابه اش  ، صافي صیقلی وسوسه انگيزی داشت .  

 ***

 غروب آن روز، آن روز  غبار آلود پاييزي ، صداي شلیک تك گلوله ايي همسايه ها را از خانه هايشان بيرون كشيد . چند دقيقه بعد تمام فضاي راه پله پر بود از همهمه صحبت آدم ها و خش خش صداي بيسيم ها . پيرزن تكيده طبقه پايين - مبهوت و افسوس کنان -  به پشت دستش مي زد و براي افسر پليس توضيح مي داد: نه جناب سروان ، آدم آرومي بود !

   

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:22 توسط آرش پیمان |

توضیح : اوائل راه اندازي وبلاگم چون  بعد از انشاهای دوران دبستان دیگه چیزی ننوشته بودم  ! !خیلی بیشتر از حالا مبتلابه تنبلی مزمن در این خصوص بودم لذا ترجیح میدادم صرفا کپی پیست کنم البته با رعایت حق کپی رایت حالا بعد از مدتها سری به بایگانی که زدم دیدم برای تغییر ذائقه هم که شده تکرار آن کپی پیست ها خالی از لطف نباشد :

اگرچه زبان شناس نيستم ؛  اما به علت سرودن شعر نيازمند آگاهی از مقوله زبان فارسی بوده ام  و همين موضوع را به شاعران جوان هم سفارش می کنم تا به زبان به عنوان وسيله ای مصرفی که می توان "پدرش را درآورد" نگاه نکنند.!

                                                                                          احمد شاملو - نقل از سایت بی بی سی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:27 توسط آرش پیمان |

 

گفتم كه دوچرخه خريدم . تصميم گرفتم ديگه دنبال تفريحات سالم برم و به قول قدما و لاغير!! . اساسا تصميم چيز خيلي خوبيه من خودم روزي چند صد دوجين تصميم مي گيرم !  . تصميم كبري تازه !

شباي اول همينجوري با لباس و كفش عادي  ولي كم كمك كه قضيه جدي شد و منظم ؛  شال و كلاه مي كنم  مرتب .و بقول بروبچ اين ورا تيپ خفن ورزشي :  هد بند ؛  لباس گرم ؛  كفش ورزشي ! تا دندان مسلح !

خيابانهاي شرقي غربي رو عمدا انتخاب ميكنم كه شيب نداره .  مثلا از ته بلوار هميلا تا ميدان پونك و بگير برو تا سر ستاري و دوباره همين مسيرو برگشت .  نيم ساعتي ركاب ميزنم .  گاهي مردم با  فرمتي نگام ميكنن كه شايد ترجمش بشه اين   :  يارو يحتمل يه چيزيش ميشه تو اين شب سرد ! يا حتي بدتر يحتمل چيز خيلي پر انرژيه  زده تو رگ !  آره مردمي كه توي ماشيناشون- ماشيناي بعضي وقتا خيلي گرون قيمتشون - نشستن و شيشه ها رو هم كيپ  كشيدن بالا تا ته  . و همنجوري هاست كه امشب يكي از همين ماشينا كه از كنارم رد ميشد و چند تا دختر و پسر توش ورجه وورجه ميكردن  شيشه برقي رو داد پايين و گفت : عزيز خسته نباشي ! و گازشو گرفت و رفت !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:16 توسط آرش پیمان |

توضیح : اوائلی که وبلاگم را را ه انداختم بعلت آنکه بعد از انشاهای دوران دبستان دیگر چیزی ننوشته بودم!خیلی بیشتر از حالا مبتلابه تنبلی مزمندر این خصوص بودم لذا ترجیح میدادم صرفا کپی پیست کنم البته با رعایت حق کپی رایت حالا بعد از مدتها سری به بایگانی که زدم دیدم برای تغییر ذائقه هم که شده تکرار آن کپی پیست ها خالی از لطف نباشد :
 
نزار قبانی را سالهاست که اسمش را شنیده ام و کم وبیش شعری هم از وی خوانده ام و چند تا نقد . این شاعری سوری - لبنانی . روزگاری منتقدی با بی انصافی درباره اش گفته بود شاعر زن؛ من؛ وطن! خیلی بی انصافی است : ترسم این قوم که بر درد کشان میخندند      بر سر کار خرابات کنند ایمان را . بگذریم این مطلب را از وبلاگ پرنده خار زار  بر داشته ام با این نشانی  http://kharzar.blogfa.com/

پي نوشت: اين سروده  بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی شاعر بزرگ جهان عرب به ترجمه مهدی سرحدي است كه  فرنازعزيز نوشته در وبلاگش براي من، مريم، مريم، الناز و الناز و همه كساني كه اين روزهايش سخت ابري است .

محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...

در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...

در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...

احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!

در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...

در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...

د دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...

در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!

در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...

برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.

در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...

من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:56 توسط آرش پیمان |

آن شب هم ـ مثل شب هاي ديگر ـ  شام مختصري را آماده كرد . وسايل لازم  را روي ميز كوچك كنار آشپزخانه چيد و همه چيز كه آماده شد آمد و روبرويش نشست . مرد که از قبل  روي صندلي اش نشسته بود ، تازه چشمش افتاد به تكه كاغذ تا شده كنار دست همسرش .  تكه كاغذي كه مدتها قبل  روي آن ، كنار آدرس ايميلي با نامي زنانه ،  نوشته بود :   خسته بودم و تو ندانستي ،  غمگين بودم و تو ندانستي ،  تنها بودم و تو هيچ  ندانستي . و همه ماجرا از آنجا شروع شد .

مرد خوب مي دانست تقريبا  چيزي نيست كه بشود از او پنهان كرد . در کشف ردپاهاي مشكوك استعدادي مثال زدني داشت  و رد پاي اين يكي خيلي آشكاربود . چند دقيقه ايي گذشت .  هر دو بيشتر از آنكه چيزي بخورند با غذا بازي مي كردند . ظروف نفیس کریستال ، گل روي ميز ، قاب عكس هاي يادگاري  همه و همه وصله هاي ناجور  به زور كنار هم چسبانده شده را مي مانست. 

شام در سكوت كامل صرف شد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:9 توسط آرش پیمان |

 

دیشب یک دوچرخه خریدم و  بعد از مدتها دوران کودکی کم رنگم را بازخوانی کردم. تا نیمه های یک شب بارانی پاییز رکاب زدن و هر چه شعر و ترانه از بر داشتن به زمزمه برای خود خواندن هم فال بود هم تماشا :

دلم مثل دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مث مردن می مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:27 توسط آرش پیمان |

 

امتداد دالان تاريك و خلوت كوچه را که طي كرد ؛ در قفل در كليد را چرخاند و آن را آرام  پشت سرش بست   .   به آستانه پله ها كه رسيد طبق عادت هميشگيش براي آنكه خستگي چهار طبقه بالا رفتن را حس نكند شروع كرد در دلش به شمردن پله ها : يك ؛ دو ؛ سه  ؛.....سيزده ؛ چهارده ؛  پانزده . نفسي تازه كرد . به پاگرد اول رسيده بود . بوي غذاي تازه  و  صداي برخورد قاشق و چنگال ها  به بشقاب هاي چيني . شانزده ؛ هفده ؛ هجده ...بيست و هشت ؛  بيست ونه ؛ سي . پاگرد دوم . كيف و خرده ريزهايي را كه براي شام از سر كوچه خريده بود به دست ديگرش داد . طنين خنده ها بود وصحبتها . سي و يك؛ سي و دو ؛سي و سه ... چهل و سه ؛ چهل و چهار ؛ چهل و پنج . پاگرد سوم . ديگر نفسش به شماره افتاده بود . لحظه ايي ايستاد . حجمي از موسيقيي گرم فضا را پر كرده بود . حس غريبي  را كه به دلش چنگ انداخت به زور  پس زد و ادامه داد : چهل و شش ؛ چهل و هفت ؛ ... پنجاه و هشت ؛ پنجاه ونه ؛ شصت :  كيف و خرده ريزهايي را كه براي شام از سر كوچه خريده بود زمين گذاشت ؛ در را باز كرد و وارد شد . خانه سرد و ساكت بود .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:12 توسط آرش پیمان |

 

بله . بعضی وقتها آدمیزاد  چقدر جایی را می خواهد ، گوشه امنی را،   بالین مهربانی را،  برای   گل گفتن ، گل  شنفتن ، تسلي يافتن ، تسلي دادن ، بي چشمداشت تحسين كردن و شدن و از شما پنهان نباشد  نرم نرمک ، دانه اشکی هم  افشاندن !    که آدميزاد خوب  میداند سر بر شانه پر مهری نهادن  و گریستن از شکوه  وي  نمی کاهد.

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 خيلي تحت تاثير شريعتي و اخوان است طبق معمول همه پست های ماضيه !

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:6 توسط آرش پیمان |

 

نگاهش مي كرد . ساكت و مبهوت . گفت آدم تنهايي هستم . گفت مي خوام احترامت حفظ بشه . گفت نمي خوام دربارم فكر كني فقط يه دله بود .   گفت ...  و او همچنان ساكت و مبهوت . نزديكترش كه شد او به اتاقش اشاره كرد و برخاست رفت طرف جعبه سي دي ها. چند لحظه بعد صداي موزيك گرمي فضا را آكنده بود . 

تمام شد .مثل همه چیز های دیگر تمام شد .  وقت رفتن پاكت حاوي چك پول رو گذاشت روي ميز آرايش كنار تختش ، پيشاني شو بوسيد و بيرون زد . باران مي آمد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:53 توسط آرش پیمان |