رفتي
برای همیشه رفتی
و سالهاست ؛ هر صبح ؛ هر غروب
حضور تو را ؛ در بغض هام
سوزان ؛
در بغض هام
گدازان
احساس مي كنم .
سالهاست . سالهاست .
خیلی آهسته لاتینشو گفتم تا دیوارا آروم تر فرو بریزه . دکتر همونطور که سرش پایین بود و داشت نسخه زیر دستشو می خوند با صدای بلند نسخه پیچشو از انتهای پیشخون خطاب کرد و گفت : عزیزم یه ... بده آقا !
... گرفتمو تند زدم بیرون . احساس خوبی نداشتم ! بعدش حتما کلی با هم خندیده بودن !
هر شب سرش را كه مي گذاشت روي بالش ؛ به پهلو ميشد و ملافه سفيد را تا روي شانه ها بالا مي كشيد و در سكوت اتاق كه فقط صداي تيك تاك ساعت ديواري آن را مي شكست به تصوير قاب گرفته روبرويش نگاه مي كرد . كم كم سوزشي به چشمانش مي افتاد و چند لحظه بعد قطره هاي اشك پهناي صورتش را سر مي خوردند و پايين مي آمدند و آنوقت آرام آرام خوابش مي برد .
نظر در کمانه برای پست وسوسه همراه با نظر من :
چقدر ادبیات موج می زنه تو این داستانتون. زبان سنگینی داره. البته این هم یه سبکه و ایرادی نمیشه گرفت! کلا مدتیه دارین از اون متن های ساده و روان و دلنشین به این سمت میاین. این سمت!!! ( چه نقدی می کنم من!!!)
مفري بيابد ...كسوت مهيب...
اینجا: تصوير هاي ماسيده اي از گذشته بي شكوه مرد در ذهنش رژه رفتند . فقط چند لحظه . (سلسله تصويرها گويي رنگ و بويي گرفت) این جمله یهو از جمله های قبلیش جدا میشه ... یه جوری این "گویی رنگ و بویی گرفت" بهش نمیاد.
ولی اینجا:
صداي خشك عبور جرمي داغ از استخوان ؛ جانش را پركرد و تصوير خونرنگ پس ذهنش از همه سو ترك برداشت ... خیلی جالبه.
فقط یه چیزی...
درست مثل مجسمه یخی ؟!! یعنی این مجسمه یخی برای خواننده اینقدر آشنا و ملموس باید باشه که بهش ارجاع میدید؟!! مجسمه خودش به اندازه کافی سرد و بی جان و حرکت هست... و ... خب من یکی که تا حالا یه مجسمه یخی رو تصور نکرده بودم... خب اینم تصویریه واسه خودش!!
یه چیز دیگه هم هست: که هیچم عیب نیست ولی گفتم بگم تا نمردم!
رشته های آبی رگ هایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند...
[لبخند]
می دونم اگه به قول خودتون روتوشش بکنین عالی میشه! معلومه هنوز فرصت روتوش نداشتین.
المشاهد العزیز الانتقاد الشدیدی Finitto!!!
____________________________________________________________
ممنون از نقد آتشین و کوبندتون که مشت محکمی بود به دهان پست کننده جسور ....!!!!!!!!!!!!!!!!
بله من به مرور پستامو روتوش میکنم طوری که حتی مثلا درباره کام بخشی دوران که خیلی راجع بهش محبت کردید بین اون چیزی اولیه ایی که فایلشو نگا می کنم و آنچه الان رو وب است تفاوت زیادی است نمی گم بهتر شده می گم کمتر بده !ولی راجب ! به : ((( چقدر ادبیات موج می زنه تو این داستانتون. زبان سنگینی داره. البته این هم یه سبکه و ایرادی نمیشه گرفت! کلا مدتیه دارین از اون متن های ساده و روان و دلنشین به این سمت میاین. این سمت!!!مفري بيابد ...كسوت مهيب... اینجا: تصوير هاي ماسيده اي از گذشته بي شكوه مرد در ذهنش رژه رفتند . فقط چند لحظه . (سلسله تصويرها گويي رنگ و بويي گرفت) این جمله یهو از جمله های قبلیش جدا میشه ... یه جوری این "گویی رنگ و بویی گرفت" بهش نمیاد)))
خیلی صحیحه ولی علتش اینه که من اصلا مطالعه داستان نداشتم حد اکثر ده تا اثر ( شعر تا دلتون بخاد! ولی شعر هم اونایی رو که خوردم (یه چیزی اونور خوندن) باز شعر هایی سنگین و پر طنطنه بودن متاسفانه ولی اشکال نداره ایدز که ندارم خوب میشم ! ) ولی الان ذوق زده ام و تصویر هایی که بعضی هاش شاید تقریبا همه عمرم دست از سرم بر نمی دار ه رو اینجا از شرش خلاص میشم !!!!!!!!!! و جالبه که تا چند شب راحت می خوابم . درباره رشته های آبی رگ هایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند...
هم قدما می گفتن توارده یعنی کسی جایی بدون اینکه بدونه یا یادش باشه چیزی رو به کار می بره که قبلا اونو به کار گرفته بودن روح مرحوم فروغ عزیز شاد . و دیگه اینکه بعضی چیزا اونقد اظهر من الشمسه که برای خواننده هوشمند توضیحش زائد بنظر میاد مثلا اگه کسی روزگار غریبی است نازنین شاملو رو جای کار بگیره الزامی نیست حتما بگه این مال شاملوئه مثلا کیانوش عیاری در سریال روزگار قریب تلمیحی به این عبارت شاملو داشت هیچ جایی هم ذکر نکرد یا خیلی جاهی دیگه که الان حضور ذهن ندارم . در عین حال همه ماها وامدار این اعجوبه ها هستیم حتی شاید سبک نوشتاریمونم اونا قبلا تعیین کردن مگه با زجر و ضجه برا خودمون یک گونه مستقل ادبی (ژانر) دست و پا کنیم که البته کار همون حضرت فیله نه کار امثال من !
خيلي تقلا مي كرد از دستش فرار كند يا قدمي بردارد اما انگار در باتلاقي از قير دست و پا مي زد . چيزي راه گلويش را گرفته بود و فريادهايش در سينه حبس ميشدند . پاندول ساعت ديواري در نيمه راه مسير تكراري اش خشكش زده بود و صداي زنگ ناقوسي ؛ مدام در مغزش مي پيچيد .
نزديكتر شد ؛ بي آنكه نگاهش را از او بردارد يا حتي پلكي بزند . مرد وقتي كه خوب نگاه كرد تازه فهميد آن چهره سرد خود اوست . يا يكي بسيار شبيه به خودش . نه اصلا خودش بود . خودش بود ؛ با قيافه ايي عبوس و نگاهي خنثي .
قيافه عبوس به آرامي طپانچه اي را بالا آورد و راست گذاشت روي پيشاني مرد . قبضه را با غيض فشرد و رشته هاي آبي رگ هايش بيرون زدند .
تصوير هايي بي رمق از گذشته اي خالي در ذهنش مرور شد . ياد وقتي افتاد كه دلبسته دختركي شده بود و ياد شبي كه تا صبح طرح چهره دخترك را با ريتم موسيقي دلخواهش كليك مي كرد و تصوير روي صفحه مونيتور انگار جان گرفته بود و مي رقصيد . تصوير دخترك آرزو هايش . دختركي كه هيچگاه نديده بود ؛ دختركي كه شايد هيچگاه نبود .
همه چيز در نظرش كم رنگ و كم رنگ تر مي شد . به مرور دست از تقلايي كه ديگر خوب مي دانست بيهوده است كشيد . پلك ها را بست و رضايت مندانه منتظر ماند . صداي خشك عبور جرمي داغ از استخوان ؛ جانش را پركرد و تصوير خونرنگ پس ذهنش از همه سو ترك خورد .
×××
جيغ زنگ ساعت در فضا پيچيد . روز كسالت بار ديگري در راه بود .
رشته های آبی رگ هایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند...
(فروغ)
--------------------------------------------------------------------------------------------
این متن اصلاح شده است پس از آنکه نظر صحیح در کمانه رو خوندم . از ایشان باز هم تشکر می کنم .
در باره پست ضجه دوست نادیده ام تاتا مطلبی نوشت . منم نظری داشتم که اینجا می ذارم.
هولناک ترین چیزهاست بازسازی صحنه های جنگ.
اگرچه هممون ازش می ترسیم، باز با لذت و ولعی وصف ناپذیر صحنه هاشو باز می سازیم و می خونیم. و قطره اشکی یا بغضی....
هولناک ترین چیزهاست جنگ دوست من
نه؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
خيلي ممنون از نظرتون. اون چيزي كه من شنيدم از اينم هولناك تر بود . من سعي كردم گوشه هاي تيزشو بگيرم تا به ذهن مخاطب گير نكنه و كور سويي از مهرباني هم در اين چند خط همه هول و حراس حضور داشته باشه و براي همين هم پيرمرد را قاطي قصه كردم . اما درباره اينكه آيا صحبت از چيزهاي هولناك هم هولناكه و اساسا لازمه يا نه من حرف دارم . خيلي معتقدم كه هنرمند (منظورم خودم نيستم) و يا اصلا انسان نميتونه و نبايد هميشه از گل و سبزه و عشق و عاشقي بگه و بشنوه و بقول عزيز ما محمد رضا شفيعي كدكني بزرگ بعضي اين پرسش را در مي افكنند كه سخن از صاعقه و دود چه جايي دارد در زباني كه لب و عطر و نسيم مي توان چاشني زمزمه كرد ؟ و او كه خود به اعتراف همه استاد زيبايي شناسي و معيار دان اين وادي است لاي لاي خوش اين شاعر را كه فقط چاشني اثرش لب و عطر و نسيم است ارزاني سالنهايي مي داند كه بهاران را نيز با گل كاغذي آذين دارند! (رجوع به كتاب در كوچه باغهاي نيشابور ) و اگر فقط از گل نازكتر نگفتن معيار قرار مي گرفت هيچ وقت كاپولا پدر خوانده را نمي ساخت يا كارل ريد مرد سوم را . رسالت هنر فقط بيان زيبايي ها نيست بلكه بيان زيباي زشتي ها و هول ها و هراس ها هم هست که البته اين دومي خودش مثنوي هفتاد من كاغذ است . من هيچ تعلق خاطري به جماعتي كه صبح تا شام ذهن را با بياني ناموزون و خام با صحنه هايي فجيع از كشت و كشتار شخم بزنند ندارم . اثر هنرمند خواه در صفحه تلويزيون جلوه گر شود خواه بر صفحه كاغذ نبايد با سالن تشريح اشتباه گرفته شود . آنچه منظور من است انتقال نمايي دور از فاجعه است كه تلنگري باشد بر ذهن كه اين انسان چه رنج ها كشيده است بر اين گردونه حيات و بس .
بگذاريد پايان اين بث الشكوي را با كلام سهراب عزيزم گره بزنم :
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند .
( اگر او می تواند با لطافتي تمام از بمب و گونه هاي تر بگويد خب او سهراب است اسفندياركي مغموم را با سهراب مقايسه نكنيد!) بازم ممنون منتظرتون هستم .
آن روز ؛ در نيمه تابستان يكي از سالهاي جنگ ؛ هفت بار زمين و آسمان شهر لرزيد . هفت بار تا قبل از صلاة ظهر . هفت بار بر همه شهر ؛ از همه سو ؛ باران بلا باريد .
×××
پسرك به سرعت و اضطراب پيچ كوچه باريك را كه گذشت زمين خورد و جعبه خون آلود دستش به سويي پرت شد . پير مردي كه در سكوت عصر آن روز گر گرفته و پرغوغا؛ بالاي شيب كوچه باريك نشسته بود و چپق مي كشيد ؛ برخاست . نزديك آمد . بازويش را گرفت و كمك كرد كه بر خيزد . به چهره اش كه رد جويبارك هايي خشكيده ؛ بر زمينه ايي خاك آلود ضجه مي كشيد نگاهیانداخت و پرسيد ؛
وره كو روله؟(کجا پسر؟) ار اخگه تن؟(چقدر با عجله ؟) يه چيه ؟(این چیه ؟) و به جعبه خون آلود اشاره کرد . پسرك تند و بي پروا مثل وقتي به كوچه دويده بود گفت : قورسون(قبرستون) و ادامه داد : ايشه باومه(اینم بابامه) .هريه اژن منيه(همینقدش مونده بود) . مدوم جا قور پيا كم ( می دوم جا قبر پیدا کنم) .
×××
بغضي در گلوي پير مرد گره خورد ؛ پك محكمي به چپقش زد و به تصويري لرزان كه در پس پرده ايي از اشك دور مي شد خيره ماند .
------------------------------------------------------------------------------
با الهام از خاطره دوستی از بمباران شهر کوچک کوهدشت بین خرم آباد و کرمانشاه
کام بخشی دوران عمر در گرو دارد
(حافظ)
حالا ديگر دو روزي مي شد . دو روز و دو شب . دو روز و دو شب بود كه پير مرد شكار زخمي را دنبال مي كرد . صخره ها ي صعب و تنگه هاي باريك ؛ همه را گذشته بود و داشت كم كم به بيشه زار آنسوي كوه مي رسيد كه هموارتر بود .
×××
نزديك ظهر دو روز پيش ؛ زير تيغ آفتاب ؛ از دور دست پيدايش شد . همانطور كه سالها خوابش را ديده بود : خرامان و هوس انگيز ؛ در قامت آرزوي هاي همه عمرش . حس ترحمي از مخيله اش گذشت . به خودش نهيب زد و چالاك تفنگ را برداشت و نشانه رفت : نگاه تشنه پيرمرد يكبار آهسته بر چشمها؛گردن ؛شانه ؛ پهلوها و سرين حيوان لغزيد . تفنگ را محكم تر به بغل فشرد ؛ انگشتش را روي ماشه گذاشت و از سر مزمزه لذتي بيشتر ؛ درنگي كرد . لقي ماشه را كه گرفت ؛ آهسته و مرتعش زير لب چيزي گفت : خوشگلكم! و چكاند .
×××
در راه - قدم به قدم- شر همه بار و بنه اضافي را از سرش كم كرده بود : روز اول خرت و پرت هاي اضافي كوله پشتي را و روز بعد كه نوبت رسيدبه قمقمه آب و فانسخه و فشنگهاي اضافي . حالا ديگر خودش را نزديكتر از همه عمر به لحظه ايي مي ديد كه آرزوي سالهايش بود .
دو روزي مي شد . دو روز و دو شب . دو روز و دو شب بود كه پير مرد شكار زخمي را دنبال مي كرد و حالا به بيشه زار هموارتر آنسوي كوه رسيده بود .
آنجا در سكوتي كه حول آور مي نمود و هر چند لحظه يكبار از پچ پچ آرام نسيمكي بيمار با برگها خش مي خورد ايستاد . به درختي تكيه داد . عرق پيشاني اش را گرفت و پلك ها را بر هم گذاشت . درست به هوش نبود كه بداند چقدر زمان گذشت ولي چشمانش را كه باز كرد آهوي زخمي اش قدري آنسوي تر با نگاهي تسليم روبرويش ايستاده بود و ديگر پاي پيشتر رفتن نداشت .
ناگهان حضور رعشه آور ترسي گنگ را حس كرد . سر برگرداند . از فراز بلندي نزديك ؛ جثه اي مهيب بسويش خيز برداشته بود .
×××
مهتاب آن شب بيشه زار - بيشه زار آنسوي كوه - بر پيكري خونين و دريده تاصبح خيره ماند . پيكري كه در ميان انگشتان خون پوشيده اش چند تار موي درنده اي ؛ از عبور نسيمكي بيمار مي لرزيد .
--------------------------------------------------------------------------------------------
این یک صفحه با الهام از منظومه شکار اخوان بزرگ نوشته شد :
منظومه
1
وقتي كه روز آمده ، اما نرفته شب
صياد پير ، گنج كهنسال آزمون
با پشتواره اي و تفنگي و دشنه اي
ناشسته رو ، ز خانه گذارد قدم برون
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان
خوابيده است ، و خفته بسي راز ها در او
اما سحر ستاي و سحرخيز مرغكان
افكنده اند و لوله ز آوزها دراو
تا وحش و طير مردم اين شهر سبزپوش
ديگر ز نوشخواب سحر چشم وا كنند
مانند روزهاي دگر ، شهر خويش را
گرم از نشاط و زندگي و ماجرا كنند
2
پر جست و خيز و غرش و خميازه گشت باز
هان ، خواب گويي از سر جنگل پريده است
صياد پير ، شانه گرانبار از تفنگ
اينك به آستانه ي جنگل رسيده است
آنجا كه آبشار چو آيينه اي بلند
تصوير ساز روز و شب جنگل است و كوه
كوهي كه سر نهاده به بالين سرد ابر
ابري كه داده پيكره ي كوه را شكوه
صياد :
وه ، دست من فسرد ، چه سرد است دست تو
سرچشمه ات كجاست ، اگر زمهرير نيست ؟
من گرچه پير و پوده و كم طاقتم ، ولي
اين زهر سرد سوز تو را هم نظير نيست
همسايه ي قديمي ام ! اي آبشار سرد
امروز باز شور شكاري ست در سرم
بيمار من به خانه كشد انتظار من
از پا فتاده حامي گرد دلاورم
اكنون شكار من ، كه گوزني ست خردسال
در زير چتر ناروني آرميده است
چون شاخكي ز برگ تهي بر سرش به كبر
شاخ جوان او سر و گردن كشيده است
چشم سياه و خوش نگهش ، هوشيار و شاد
تا دوردست خلوت كشيده راه
گاه احتياط را نگرد گرد خويش ، ليك
باز افكند به منظر دلخواه خود نگاه
تا ظهر مي چمد خوش و با همگنان خويش
هر جا كه خواست مي چرد و سير مي شود
هنگام ظهر ، تشنه تر از لاشه ي كوير
خوش خوش به سوي دره ي سرازير مي شود
آنجا كه بستر تو ازين تنگناي كوه
گسترده تن گشاده ترك بر زمين سبز
وين اطلس سپيد ، تو را جلوه كرده بيش
بيدار و خواب مخمل پر موج و چين سبز
آنك شكار من ، جگرش گرم و پر عطش
من در كمين نشسته ، نهان پشت شاخ و برگ
چندان كه آب خورد و سر از جوي برگرفت
در گوش او صفير كشيد پيك من كه : مرگ
آن ديگران گريزان ، لرزان ، دوان چو باد
اما دريغ ! او به زمين خفته مثل خاك
بر دره عميق ، كه پستوي جنگل است
لختي سكوت چيره شود ، سرد و ترسناك
ز آن پس دوباره شور و شر آغاز مي شود
گويي نه بوده گرگ ، نه برده ست ميش را
وين مام سبز موي ، فراموشكار پير
از ياد مي برد غم فرزند خويش را
وقتي كه روز رفته ولي شب نيامده
من ، خسته و خميده و خرد و نفس زنان
با لاشه ي گوزن جوانم ، رسم ز راه
واندازمش به پاي تو ، آلوده همچنان
در مرمر زلال و روان تو ، خرد خرد
از خون و هر پليدي بيرون و اندرون
مي شويمش چنان كه تو ديدي هزار بار
وز دست من چشيدي و شستي هزار خون
خون كبود تيره ، از آن گرگ سالخورد
خون بنفش روشن از آن يوز خردسال
خون سياه ، از آن كر و بيمار گور گر
خون زلال و روشن ، از آن نرم تن غزال
همسايه ي قديمي ام ، اي آبشار سرد
تا باز گردم از سفر امروز سوي تو
خورشيد را بگو به دگر سوي ننگرد
از بستر و مسير تو ، از پشت و روي تو
شايد كه گرمتر شود اين سرد پيكرت
هان ، آبشار ! من دگر از پا فتاده ام
جنگل در آستانه ي بي مهري خزان
من در كناره دره ي مرگ ايستاده ام
از آخرين شكار من ، اي مخمل سپيد
خرگوش ماده اي كه دلش سفت و زرد بود
يك ماه و نيم مي گذرد ، آوري به ياد؟
آن روز هم براي من آب تو سرد بود
ديگر نداد رخصت صيد و سفر مرا
فرزند پيل پيكر فحل دلاورم
آن روز وه چه بد شد او هم ز كار ماند
بر گرده اش سوار ، من و صيد لاغرم
مي شست دست و روي در آن آب شير گرم
صياد پير ، غرقه در انديشه هاي خويش
و آب از كنار سبلتش آهسته مي چكيد
بر نيمه پوستينش و نيز از خلال ريش
تر كرد گوشها و قفا را ، بسان مسح
با دست چپ ، كه بود زگيلش نه كم ز چين
و آراسته به زيور انگشتري كليك
از سيم ساده ي حلقه ، ز فيروزه اش نگين
مي شست دست و روي و به رويش هزار در
از باغهاي خاطره و ياد ، باز بود
همسايه ي قديمي او ، آبشار نيز
چون رايتي بلورين در اهتزاز بود
3
ز آن نرم نرم نم نمك ابر نيمشب
تر گونه بود جنگل و پر چشمك بلور
وز لذت نوازش زرين آفتاب
سرشار بود و روشن و پوشيده از سرور
چون پر شكوه خرمني از شعله هاي سبز
كه ش در كنار گوشه رگي چند زرد بود
در جلوه ي بهاري اين پرده ي بزرگ
گه طرح ساده اي ز خزان چهره مي نمود
در سايه هاي ديگر گم گشته سايه اش
صياد ، غرق خاطره ها ، راه مي سپرد
هر پيچ و تاب كوچه اين شهر آشنا
او را ز روي خاطره اي گرد مي سترد
دراين سكنج بود كه يوز از بلند جاي
گردن رفيق رهش حمله برده بود
تيرش خطا نكرد و سر يوز را شكافت
اما چه سود ؟ مردك بيچاره مرده بود
اينجا به آن جوانك هيزم شكن رسيد
همراه با سلام جوانك به سوي وي
آن تكه هيزمي كه ز چنگ تبر گريخت
آمد ، كه خون ز فرق فشاند به روي وي
اينجا رسيده بود به آن لكه هاي خون
دنبال اين نشانه رهي در نوشته بود
تا ديده بود ، مانده زمرگي نشان به برف
و آثار چند پا كه از آن دور گشته بود
اينجا مگر نبود كه او در كمين صيد
با احتياط و خم خم مي رفت و مي دويد ؟
ناگه در آبكند در افتاد و بانگ خاست
صيد اين شنيد و گويي مرغي شد و پريد
4
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب
مست نشاط و روشن ، شاد و گشاده روي
مانند شاهكوچه ي زيبايي از بهار
در شهري از بهشت ، همه نقش و رنگ و بوي
انبوه رهگذار در اين كوچه ي بزرگ
در جامه هاي سبز خود ، استاده جا به جا
ناقوس عيد گويي اكنون نواخته است
وين خيل رهگذر همه خوابانده گوشها
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور
در قعر دره تن يله كرده ست جويبار
بر سبزه هاي ساحلش ، اكنون گوزنها
آسوده اند بي خبر از راز روزگار
سيراب و سير ، بر چمن وحشي لطيف
در خلعت بهشتي زربفت آفتاب
آسوده اند خرم و خوش ، ليك گاهگاه
دست طلب كشاندشان پاي ، سوي آب
آن سوي جويبار ، نهان پشت شاخ و برگ
صياد پير كرده كمين با تفنگ خويش
چشم تفنگ ، قاصد مرگي شتابناك
خوابانده منتظر ، پس پشت درنگ خويش
صياد :
هشتاد سال تجربه ، اين است حاصلش ؟
تركش تهي تفنگ تهي ، مرگ بر تو مرد
هوم گر خدا نكرده خطا كرده يا نجست
اين آخرين فشنگ تو ... ؟ صياد ناله كرد
صياد :
نه دست لرزدم ، نه دل ، آخر دگر چرا
تيرم خطا كند ؟ كه خطا نيست كار تير
تركش تهي ، تفنگ همين تير ، پس كجاست
هشتاد سال تجربه ؟
بشكفت مرد پير
صياد :
هان ! آمد آن حريف كه مي خواستم ، چه خوب
زد شعله برق و شرق ! خروشيد تير و جست
نشنيده و شنيده گوزن اين صدا ، كه تير
از شانه اش فرو شد و در پهلويش نشست
آن ديگران گريزان ، لرزان ، دوان چو باد
در يك شتابناك رهي را گرفته پيش
لختي سكوت همنفس دره گشت و باز
هر غوك و مرغ و زنجره برداشت ساز خويش
و آن صيد تير خورده ي لنگان و خون چكان
گم شد درون پيچ و خم جنگل بزرگ
واندر پيش گرفته پي آن نشان خون
آن پير تير زن ، چو يكي تير خورده گرگ
صياد :
تيرم خطا نكرد ، ولي كارگر نشد
غم نيست هر كجا برود مي رسم به آن
مي گفت و مي دويد به دنبال صيد خويش
صياد پير خسته و خرد و نفس زنان
صياد :
دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد
اما كجاست فر جوانيم كو ؟ دريغ
آن نيرويم كجا شد و چالاكيم كه جلد
خود را به يك دو جست رسانم به او ، دريغ
دنبال صيد و بر پي خونهاي تازه اش
مي رفت و مي دويد و دلش سخت مي تپيد
با پشتواره اي و تفنگي و دشنه اي
خود را به جهد اين سو و آن سوي مي كشيد
صياد :
هان ، بد نشد
شكفت به پژمرده خنده اي
لبهاي پير و خون سرور آمدش به رو
پايش ولي گرفت به سنگي و اوفتاد
برچيد خنده را ز لبش سرفه هاي او
صياد :
هان ، بد نشد ، به راه من آمد ، به راه من
اين ره درست مي بردش سوي آبشار
شايد ميان راه بيفتد ز پا ولي
اي كاشكي بيفتد پهلوي آبشار
بار من است اينكه برد او به جاي من
هر چند تيره بخت برد بار خويش را
اي كاش هر چه دير ترك اوفتد ز پا
كآسان كند تلاش من و كار خويش را
بايد سريع تر بدوم
كولبار خويش
افكند و كرد نيز تفنگ تهي رها
صياد :
گو تركشم تهي باش ، اين خنجرم كه هست
ياد از جواني ... آه ... مدد باش ، اي خدا
5
دشوار و دور و پر خم و چم ، نيمروز راه
طومار واشده در پيش پاي او
طومار كهنه اي كه خط سرخ تازه اي
يك قصه را نگشاته بر جا به جاي او
طومار كهنه اي كه ازين گونه قصه ها
بسيار و بيشمار بر او برنوشته اند
بس صيد زخم خورده و صياد كامگار
يا آن بسان اين كه بر او برگذشتند
بس جان پاي تازه كه او محو كرده است
بي اعتنا و عمد به خاشاك و برگ و خاك
پس عابر خموش كه ديده ست و بي شتاب
بس رهنورد جلد ، شتابان و بيمناك
اينك چه اعتناش بدين پير كوفته ؟
و آن زخم خورده صيد ، گريزان و خون چكان ؟
راه است او ، همين و دگر هيچ راه ، راه
نه سنگدل نه شاد ، نه غمگين نه مهربان
6
ز آمد شد مداوم وجاويد لحظه ها
تك ، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ
خميازه اي كشيد و به پا جست و دم نكاند
بويي شنيده است مگر باز اين پلنگ ؟
آري ، گرسنه است و شنيده ست بوي خون
اين سهمگين زيبا ، اين چابك دلير
كز خويش برتري چو نخواهد ز كبر ديد
بر مي جهد ز قله كه مه را كشد به زير
جنگاوري كه سيلي او افكند به خاك
چون كودكي نحيف ، شتر را به ضربتي
پيل است اگر بجويد جز شير ، هم نبرد
خون است اگر بنوشد جز آب ، شربتي
اينك شنيده بويي و گويي غريزه اش
نقشه ي هجوم او را تنظيم مي كند
با ڨلي شب نيامده
صيدش فتاده است همان جاي آبشار
يك لحظه ي دگر رسد و پاك شويدش
با دست كار كشته ي خود پاي آبشار
8
ناگه شنيد غرش رعدي ز پشت سر
وانگاه ... ضربتي ... كه به رو خورد بر زمين
زد صيحه اي و خواست بجنبد به خود ولي
ديگر گذشته بود ، نشد فرصت و همين
غرش كنان و كف به لب از خشم و بي امان
زانسان كه سيل مي گسلد سست بند را
اينك پلنگ بر سر او بود و مي دريد
او را ، چنانكه گرگ درد گ گوسپند را
9
شرم شفق پر�دش فتاده بود دم آبشار و او
چل گام بيش فاصله با آرزو نداشت
هر چند خسته بود ولي شاد نيز بود
اكنون دگر بر آمده بود آرزوي او
اين بود آنچه خواسته بود از خدا ، درست
اين بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو
اينك كه روز رفته ، ولي شب نيامده
صيدش فتاده است همان جاي آبشار
يك لحظه ي دگر رسد و پاك شويدش
با دست كار كشته ي خود پاي آبشار
8
ناگه شنيد غرش رعدي ز پشت سر
وانگاه ... ضربتي ... كه به رو خورد بر زمين
زد صيحه اي و خواست بجنبد به خود ولي
ديگر گذشته بود ، نشد فرصت و همين
غرش كنان و كف به لب از خشم و بي امان
زانسان كه سيل مي گسلد سست بند را
اينك پلنگ بر سر او بود و مي دريد
او را ، چنانكه گرگ درد گ گوسپند را
9
شرم شفق پريد ز رخساره ي سپهر
هولي سياه يافت بر آفاق چيرگي
شب مي خزيد پيش تر و باز پيش تر
جنگل مي آرميد در ابهام و تيرگي
اكنون دگر پلنگ كناري لميده سير
فارغ ، چو مرغ در كنف آشيان خويش
ليسد ، مكرد ، مزد ، نه به چيزيش اعتنا
دندان و كام ، يا لب و دور دهان خويش
خونين و تكه پاره ، چو كفشي و جامه اي
آن سو ترك فتاده بقاياي پيكري
دستي جدا ز ساعد و پايي جدا ز مچ
وانگه به جا نه گردني و سينه و سري
دستي كه از مچ است جدا وو فكنده است
بر شانه ي پلنگ در اثناي جنگ چنگ
نك نيمه بازمانده و باد از كفش برد
آن مشت پشم را كه به چنگ آمدش ز جنگ
و آن زيور كليك وي ، انگشتري كه بود
از سيم ساده ، حلقه ، ز فيروزه اش نگين
فيروزه اش عقيق شده ، سيم زر سرخ
اينت شگفت صنعت اكسير راستين
در لابه لاي حلقه و انگشت كرده گير
زان چنگ پشم تاري و تاراندش نسيم
اين آخرين غنميت هشتاد سال جنگ
اكنون به خويش لرزد و لرزاندش نسيم
زين تنگناي حادثه چل گام دورتر
آن صيد تير خورده به خاك اوفتاده است
پوزي رسانده است به آب و گشاده كام
جان داده است و سر به لب جو نهاده است
مي ريزد آبشار كمي دور ازو ، به سنگ
پاشان و پر پشنگ ، روان پس به پيچ و تاب
بر بشن پوستش ز پشنگي كه آب راست
صد در تازه است درخشنده و خوشاب
10
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب
گوشش نمي نيوشد و چشمش نمي پرد
سبز پري به دامن ديو سيا به خواب
خونين فسانه ها را از ياد مي برد ...
آن وقت بود که سرو کله روباه پیدا شد .
روباه گفت : - سلام .
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : - سلام .
صدا گفت : - من اینجام ؛ زیر درخت سیب ...
شهریار کوچولو گفت : - کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !
روباه گفت : - یک روباهم من .
شهریار کوچولو گفت : - بیا با من بازی کن . نمیدانی چقدر دلم گرفته ...
روباه گفت : - نمیتوانم بات بازی کنم . هنوز اهلیم نکرده اند آخر .
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت معذرت میخوا م .
اما فکری کرد و پرسید :- اهلی کردن یعنی چه ؟
روباه گفت : - تو اهل اینجا نیستی . پی چی میگردی ؟
شهریار کوچولو گفت : - پی آدمها میگردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟
روباه گفت : - آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند . اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است . تو پی مرغ میگردی ؟
شهریار کوچولو گفت : - نه ؛ پی دوست میگردم . اهلی کردن یعنی چی ؟
روباه گفت : - چیزی است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است .
- ایجاد علاقه کردن ؟
روباه گفت : - معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد ها هزار پسر بچه ی دیگر . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزا روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم . توبرای من میان همه ی عالم موجود یگانه ایی میشوی من برای تو .
شهریار کوچولو گفت : - کم کم دارد دستگیرم میشود . یک گلی هست که گمانم مرااهلی کرده باشد .
شازده کوچولو – سنت اگزو پری – ترجمه احمد شاملو