باید استاد و فرود آمد
ا.ش
داستاني نبود
دستاني شايد
در فرصت ميان دو خفتن
***
در هاي و هوي هيچ هاي مكرر
پوچ هاي مكرر
صداي تو گم شد.
تاريكي بر تاريكي افزود
و مجال آراستگي
در برابرت
نوميدانه از دست رفت.
***
خورشيد
در نيمه راه آسمانم
مبهوت مرا مي نگرد
چيزي در گلو
آنقدر بزرگ شده
كه ديگر فرو نمي رود .
بر مي گردم
و گام هاي آمده را
يك يك مي شمارم
پرنده ايي به شتاب مي گذرد ،
صداي شيوني
گوشهايم را تسخير ميكند
و پژواک تمنايي
بيقوله هاي قلبم را :
اي كاش
در هول دره ها
نگاه تو همراهم بود
و زانوانت
در فريب سراب هاي سرگردان
سر پر سودايم را
مجال آرميدن ميداد.
اي كاش !
اي كاش !
جهان كوچك است عزيزكم
جهان كوچك است .
×××
صداي ضجه دخترك همسايه ؛
زنجير هاي دست و پاي برادرم
و صداي گلوله آخر
در گوشهاي كرم مي پيچد .
×××
جهان كوچك است عزيزكم
جهان كوچك است .
تنها به سي لقمه ناني در دهان تو ؟!
عروسكي در آغوشت ؟!
و لبخندي بر لبانت ؟!
نه!
نه!
نه!
نمی توانم .
×××
مرا ببخش عزيزكم
مرا ببخش .
سالهاست
تنها از تو سرودن
تنها به ياد تو بودن
خود خواهي عظيمي است :
لانه گنجشكك كاج خانه همسايه
از ارتفاع خوش خيالي خود
سقوط كرد ؛
گيسوي بيد آنسوي كوچه
آتش گرفت ؛
...
تنها از تو سرودن ؟!
تنها به ياد تو بودن ؟!
نه!
نه!
نه!
از من مخواه !
*ارتفاع خوش خیالی یا چیزی شبیه به این را بگمانم جایی دیده ام .
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم .
ا.ش
پيش از آنكه بيايي . پيش از آنكه ببينمت . پيش از آنكه دستانت را - امتداد گرم آرزو هام - در دستانم ؛ خسته . در دستانم ؛لرزان ؛ بگيرم . فكر مي كردم زندگي كرده ام .
پيش از آنكه صدايت كنم . پيش از آنكه صدايم كني ؛ يا برابر تمناييم بنشيني و گونه هات از شرم گر بگيرند و نگاهت را باز به نمي دانم كجايي بچرخاني و بگويي : باشد ! فكر مي كردم زندگي كرده ام .
پيش از آنكه دستانت را ؛ بر گردنم حلقه كني ؛ يا دستانم را بر گردنت حلقه كنم و دزديده در چشمانت خيره شوم ؛ فكر مي كردم ...
×××
حالا هم بيا . بيا دوباره در كاسه لعابي نيلي رنگي - كه خيلي هم دوستش داري - شير گرم بريزيم و جرعه ايي من ؛ جرعه ايي تو ؛ تا آخرين قطره - خنده خنده - بنوشيم .
بيا ؛ در انتهاي شبي برفي ؛ شبي ساكت ؛ شبي مرموز ؛ از خانه بيرون بزنيم ؛ از زير سروهاي امتداد كوچه اي در آن دورها بگذريم و آرزو كنيم ؛ بارسفيد سنگينشان را ؛ يكباره بر سرمان نثار كنند تا بخنديم ؛ تا بگريزيم.
بيا به نسيمكي بيمار - كه نرم و آرام از كنارمان مي گذرد – آهسته سلام كنيم .
بيا . دوباره بيا . دوباره صدايم كن . دوباره ...
پيش از آنكه بروم.
براي هميشه بروم .
براي هميشه .
باز هم آمدند . بازهم گل و شيريني آوردند . بازهم مثل دفعه های قبل زير چشمي نگاه كردند، زيرگوشي صحبت كردند، يواشكي ورانداز كردند ، مودبانه خداحافظي كردند و بی سر و صدا رفتند : ببخشيد مزاحم شديم! . اجرا عين دفعه هاي قبل . فقط شكل و شمايل و قد و قامت و اسم و رسم آدماس كه عوض ميشه هر بار . بقيه چيزا مث يه نمايشنامه ، مدام خدا هي تكرار ميشه . يه نمايشنامه كه انگار نسل هاست رو پرده س و هيچ خط و بند و حركتي ش عوض نشده .
***
باز هم او نشسته است و چيزي دارد گلويش را می فشارد . باز هم او نشسته است و دارد با پوست هاي ميوه مانده روي پيش دست بازي ميكند و شكل هاي عجيب غريب مي سازد و فکر های عجیب و غریب می کند . باز هم مادر او روبروي او نشسته است و بعد چند دقيقه سكوت رو به او مي گويد :
پاشو لباساتو در آر به فكر يه چيزي برا شام باش . د پاشو بهت مي گم !
توضیح واضحات:
او یک کاراکتر خیالی در افسانه های قدیمی چین و ماچین است ! این مراسم هم آن زمانها در آن جا ها رسم بوده و حالا هم مدتهاس منسوخ شده !
برف نو برف نو سلام سلام بنشین خوش نشسته ای بر بام
پاکی اوردی ای امید سپید همه آلودگی است این ایام
ا.ش
از تو مي نويسم .
بگذار همه بدانند ؛ از تو مينويسم .
***
از شانه هات
كه زير هق هق گريه
ميرقصند .
از جویبار خشكيده اشكهات؛
از خنده هات که دلیل ترین بهانه های ماندن منند .
***
از تو مي نويسم
هميشه ؛ همه جا .
هر جا به رنگي
تا ندانند ؛
تا راه گم كنم .
***
وقتي كه انتظار
در كوچه گردي هاي آخر شب
پاسخي نمي يابد
وقتي كه در نبودنت؛
نسيم
غمگين تر از هميشه مي وزد .
وقتي همه چيز مهياست؛
مهياي گريستن ؛
از تو مينويسم .
***
از تو می نویسم .
براي تو ؛
براي خودم؛
براي تسلي اين دل وامانده ؛
براي ديگران؛
براي بعدها.
***
امشب هم گذشت و نيامدي
فردا هم خواهد گذاشت و نخواهي آمد
اين سرنوشت من است :
از تو نوشتن؛
از تو شكفتن ؛
از تو گفتن .
-----------------------------------------------------------------------------------------------
براي بعد ها مي سرايم .(ترجمه شاملو از لوركا)
همه چي مرتبه : غروبه ؛ خونه تميزه ؛ مدادامو با دقت تراشيدم ؛ دلخواه ترين موسيقيم نوازشم ميده ؛ چند برگه سفيد رو ميزمه ؛ شمعي آروم مي سوزه ؛ از رو ليوان چاي هرم بلن ميشه و چند نخ سيگار تو زير سيگاري چوبيم كنار هم دراز كشيدن .
همه وسوسه ها مهياست . وقتشه از تو بنويسم :
...
مث سپيداري تك و تنها ؛ تو دره ي خم يه جاده ؛ مث زاغچه ايي ؛ كه رو بالاترين شاخه ش ؛ تنها نشسته ؛ يا مث مسافر خسته اتوبوسي كه آرزو مي كرد كاش مي تونست زير اون يه لحظه بشينه و تو بهت كبود دره سيگاري آتيش كنه ؛ دلتنگم .
آن روز تا برسد به همان نيمكت هميشه گي ، همان گوشه دنج ، زير همان درخت بيد ، همه تصويرهاي گذشته را دوباره در ذهنش مزمزه كرد : اولين ديدار؛ اولين صحبت ؛ اولين قرار ؛ اولين قهر ؛ اولين ...
***
زماني دراز گذشت و نيامد . چند دقيقه به جست و خيز كلاغ هايي كه روي سپيداري در همان نزديكي از شاخه ايي به شاخه ايي مي پريدند خيره نگاه كرد .
برگ هاي زرد درخت بيد يك يك روي سر و صورتش مي ريختند و هوا کم کم رو به تاريكي مي رفت .
وقتي فكر مي كنم ديگه آخر خطه
وقتي همه چي سرده ؛ همه جا تاريك
تنهام نذار .
×××
غروب روزاي ابري
وقتي دستام يخه و صدام گرفته س
و يكي نيست دلداريم بده
تنهام نذار .
×××
تو پيچ وخم زندگي
وقتي كه خستم
وقتي بريدم
وقتي شكسته م
تنهام نذار .
×××
وقتي مي خام يه شاخه مريمو
ذره ذره بو كنم و رو گلبرگاش دس بكشم .
وقتي دلم كشيده
يه آهنگ نابو گوش بدم
وقتي دلم كشيده
يه غزل بخونم؛
يا هوس كردم
تو تاريكي ؛ تو سكوت
به شعله يه شمع خيره شم و سيگاري بگيرونم
نه؛ نه ؛نه
تنهام نذار .
تنهام نذار .
درفريادي
- فريادي كه منم -
تو را ای دیر
تو را اي دور
به تکراران سروده ام
***
در فريادي
- فريادي كه منم -
بناگاه
خود را و چند كس را تنها يافتم !
قبل از هر چيز:
من اگه اين كارو يه نوع لوس بازي و نوعي بالا رفتن از شيب تواضع نمي دونستم داستانك آمو بدون استثنا با نام تاتي تاتي 1 ، تاتي تاتي 2 ، تاتي تاتي ... پست ميكردم . چون واقعا تاتي تاتي تو راهيه كه اصلا تا به حال يه قدم ام برنداشتم و مهمتر حتي تعداد آثار داستانيي كه خوندم مجموعا ده تا بيشتر نيست وتازه اخيرا بود كه چند تايي داستانك از اينترنت دانلوود كردم كه ببينم اصلا موضو چيه و كافه پيانو رو خوندم بعنوان يه اثري كه در عين حال بين كتابخون جماعت گل كرده و تازه دارم برنامه مي ريزم بجاي روند مطالعه قبلي ام روي اين حوزه كه واقعي تره نسبت به آثار انتزاعي ي كه قبلا مي خوندم بيشتر وقت بذارم . و اينم كه الان خيلي ذوقشو كه نه ولي شوقشو دارم اينه كه برام خيلي جديده و ميبينم تصويرايي كه يه عمر تو ذهنم وول مي خوردن اينجا ميشه حداقل برا مدتي از شرشون خلاص شد . همون تصوير خودكشي كه تو دو تا پست من نوشتمش و بعد ديدم يه ذره اگه بار داستاني و درامشو غليظ كنم و عين واقعيت ذهني من نباشه شايد خوندني تر بشه و اين جوري شد كه كم كم به اين راه كشيده شدم !(رفيق بد و جنس خوب هر دو موثر بودن!)
درباره غرابت تنهايي هم موضوع اصلي تنهاييه . تنهاييه يه آدم (قهرمان داستان) و يه حرفه شريف(كتابفروشي) و يه فعاليت شريف تر (كتابخوني) . عقب نشيني خاموش چيزاي اصيل به نفع بدلي جات!
دست تطاول به خود :
"غرابت تنهايي" در بعضي جاهش فرم شديدا بر درونمايه و محتوا غلبه داره :
"مثل آدمي خجول ؛ مثل آدمي از روزگاري دور " . كه بينوا خيلي هم سعي كرده مثلا به جاي "خجول" ، " شرم رو بذاره " كه باز نتونسته از پس اين كار بر بياد. يعني نتونسته يه توازن و تعادلي بين فرم و محتوا بر قرار كنه . در بعضي جاها هم واقعا تركيب و كلمه و چينش اونا كنار هم و نتونسته از پسش بربياد : مثلا قهرمان داستان قصد داشته يه سي دي " شب سكوت كوير" از كتابفروشي بخره و بعد كه به خونه رسيد بذاره تو كامپيوتر و در حالي كه صداي سوزناك شجر تو فضاست :
ببار اي ابر بهار بر دشت و كوه و هامون ببار
قصه شو شروع كنه كه هر كار كرد نتونست با زبان داستان اين و بگه ، لذا كلا از خيرش گذشت . (امان از بي سوادي !)
و اما نظرات:
1-گمشده در خيال :
سلام
اما غرابت تنهایی... کاملا واقعی و ملموسه... آرامشی که با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست رو به آدم میده گشتن تو کتاب فروشی،
حتی بیشتر از گشت زدن تو یه مرکز خرید که مثه آب رو آتیش میمونه اکثرا، واسه ما خانومها!!
(( آرام طواف مي كردند)) تعبیر خیلی جالبی بود! دقیقا عین یه طوافه...
- نظر من : ممنون.
2- تاتا
الف :
جالبه. من اکثر اوقات با انتهای کارات مشکل دارم. چرا یهویی بدون اینکه اصلاً اشاره ای به نرم افزارا بشه، از توی کتابخونه یهو رفته سراغ CDها؟ بین کتاب خوان ها! معمول نیست به نظرم خوندن کتاب پشت رایانه. درست نمی گم؟
- نظر من :
ظاهرا بازم نتونستم موضوعو به همه برسونم كه بازم اعتراف مي كنم يه ضعفه. یه ضعف بزرگ . به زبان محاوره كوچه بازار قضيه اينه :
مرد بعد بيرون اومدن از كتابفروشي ايده يه داستان تو ذهنش جرقه مي زنه اونجايي كه داناي كل ميگه
"مثل اينكه بخواهد امانتي را سر وقت ؛ صحيح و سالم به مقصد برساند"
و راه كه مي افته بياد خونه در واقع يه مجموعه تصاوير و حس و حال رو درك ميكنه كه ايده داستانو تو ذهنش صيقل ميزنه و باعث ميشه از اون فضاي همهمه تو پاساژ كه عمدا اسمشو نيومده چون يه جورايي زمخت بوده دورش ميكنه
"بيرون كه رسيد بوي خاك باران خورده توي صورتش دويد . آسمان حالا ديگر صاف بود . صاف بود و ماه تمام ؛ درخشان تر از هميشه ؛ مي تابيد . قدمهايش را تند تر كرد . مثل اينكه بخواهد امانتي را سر وقت ؛ صحيح و سالم به مقصد برساند . به آستانه كوچه كه رسيد لبه كلاه را بالا زد و به امتداد لبريز مهتاب آن نگاهي كرد . پستي بلندي هاي كف كوچه پر آب باران شده بودند و گاهي كه سطح آينه شان را عبور نسيمكي بيمار هاشور مي كشيد ، تصوير آسمان درونشان مي رقصيد و رديف درختهاي باران خورده ؛ سر روي شانه يكديگر ؛ در گوش هم نجوا مي كردند .
بي قرار چند لحظه ايي به آسمان بالاي سرش خيره ماند و بعد نگاهي به آسمان ؛ نگاهي به زمين راه خانه اش را گرفت .
"
و بعد كه به خونه مي رسه فقط ميشينه پشت كامپيوترش و روشنش ميكنه و يه فايل word رو باز مينه و شروع ميكنه به تايپ كردن . همين . نه كتابي مي خونه نه سي دي تو دستگاه گذاشته ميشه نه آهنگي پخش ميشه نه صحبت نرم افزاريه . البته مي خواسته آهنگي پخش بشه ولي همونطور كه تو "دست تطاول به خود " اعتراف كرده ، كم آورده .
يكي از داستان هاي درخشاني كه اين روزا خوندم( الته در حد وبلاگ نويسي) و طرف تونسته بود با كلماتي ساده ، خيلي عالي تصاوير و مضمون و موضوعو برسونه داستان"اتاق سوم"بود در http://zahra3078.persianblog.ir/ كه تو پيونداي منم هست . ولي خوب من اونقدر استعداد ندارم در بكار گيري كلمات .
ب :
من نباید توی داستان نویسی زیاد نظر بدم. من با تشریحات اضافه خیلی مخالفم. مثلاً همین الان نقد دارم به توصیفی که از آدمای تو کتابخونه کردی. ببینم. تو یه داستان کوتاه نباید به حداقل ها اکتفا کرد؟ واقعاً اگه این بخش رو حذف کنیم از داستان، مشکلی پیش میاد؟
سلیقه ایه البته شاید، نه؟
نظر من :
مي خواستم سه تيپ آدمو نشون بدم : پسرك عينكي تيپ دانشجو ، زن جوان تيپ متاهلي كه هنوز دلبسته اين وادياست و مرد با موهاي كنار شقيقه جو گندمي نسلي كه كتاب خوندن براش معمول بود و حالا يه حس نوستالوژيكه .
ج :
من شرمندم که اینطوری تند نقد می کنم. ببینم، دوست داری نقدها رو خصوصی بفرستم برات یا همه ببینن؟ ایندفه خصوصیش کردم. حالا تا بعد...
نه . من مگه تو نظري كلماتي كه با معياراي اخلاقي جامعه اخلاق گراي ما (بقول كافه پيانو) نخونه استفاده شده باشه ، وگرنه هر نظر ديگه ايي رو با كمال ميل مي خونم و مي ذارم همه ببينن . (واقعا اند دموكراسي!)
۳- دركمانه
الف :
توصیف سکوت قهرمان داستان و احساس درونی حاکم بر داستان از زبان دانای کل خیلی سخته. برای من که اینطوره.
- این داستانک شما به هنرمندانگی یک فیلم می مونه . موبه مو. جز به جز . و دکمه به دکمه پالتو!! و اپیزود هایی که شروعی به جا دارند و به اندازه اند. نگاهی دقیق که از چیز های کوچیک هم نمیگذره.
نظر من :
ممنون.
ب :
ولی حرکتی شکسته در جملاتتون هست . دست انداز داره. مثل نسیم ، نرم، سبک، و آزاد نیست...
نظر من :
يه بار عرض كردم من وقتي مينويسم احساس ميكنم قلمم به جاي مركب توش قيره كه بازم شديد بر ميگرده به اينكه من داستان و بويژه داستاناي ساده خيلي خيلي كم خوندم حتي تو صحبت كردن محاوره ايي من كلمات ثقيل و سنگين اند (بي چاره مخاطبام!) البته خيلي سعي مي كنم دست انداز يا بقول قدما سكته نداشته باشه ولي آره كنده ، چابك نيست و دقيقا انتقادتون درسته .
ج :
حساسیت زیاد روی فضای حسی داستان دارید... که فکر می کنم در این فرم نوشته ها مهم هم هست، چون مقصودتان بیان احساس هست بیشتر . احساسات عمیق. که سیر داستان رو کند میکنه.... وقتی قرار باشه گفتار و روایت در داستان استفاده نشه فکر می کنم بیان مطلب برای آدم مشکل تره. همونی که خودتون گفته بودید
نظر من :
دقيقا درسته .
د:
هنوز هم از کلمات و عباراتی مثل برخاست ... درنگی کرد... نظری انداخت... آستانه.... استفاده می کنید که با اجزای مدرن داستان همخوانی نداره...
- نظر من :
از تكرار كلمه بويژه اگه فعل باشه شديدا پرهيز ميكنم ( دائم با ctrl+f كنترل ميكنم فلان كلمه چند بار تكرار شده و اگه زياد باشه يا خيلي نزديك به هم باشه حتما معادلشو مي ذارم ) .
" به راهرو اصلي نظري انداخت " در اصل اين بود " به راهرو اصلي نگاهي كرد " كه چون نگاه چند جاي ديگه تكرار ميشد و "كرد" هم تو جمله بعدي: "لحظه ايي حس كرد نه درست چيزي ميبيند " حضور داشت ، از سر ناچاري "نظري انداخت " رو گذاشتم كه بقول شما سنگينه و كلاسيك .و جالبه كه يكبار بخاطر بكار بردن "در آستانه " تو شعر : هاي پسرك در http://www.tatagp.blogfa.com/ بهش انتقاد كردم . ميتونيد نظرمو اونجا بخونيد . و درست خودم همون كلمه رو كاملا نابجا به كار بردم :
زدي ضربتي ضربتي نوش كن !
بله مثلا به جاي در آستانه ميشد نوشت "روبرو "
ه :
اینهایی که گفتم خیلی ریزه ... شاید اصلا مهم نباشه چون احساس رو به خوبی منتقل کرده اید و تصاویر و تعابیر هم که بیشترشون گویا و گیرا بودند...
این قسمت را خیلی دوست میداریم که زبان حال ماست!!
با عجله دكمه كيس را زد و منتظر روي صندلي كنار ميز نشست و به نقطه ايي نامعلوم خيره شد . چند دقيقه بعد روي صفحه مونيتور ؛ فلش سفيد رنگ كوچكي كه انگار پي گمشده ايي اين سو و آنسو مي رفت ؛ روي يكي از فايل ها ايستاد و صفحه سفيدي باز شد .
و این قسمت خیلی شاعرانه ست... احساس اون فضا با این توصیف خیلی راحت و دلپذیره! و یه حس آرامش و طراوت به آدم میده ( بابا... حس!!!!)
بيرون كه رسيد بوي خاك باران خورده توي صورتش دويد . آسمان حالا ديگر صاف بود . صاف بود و ماه تمام ؛ درخشان تر از هميشه ؛ مي تابيد . قدمهايش را تند تر كرد . مثل اينكه بخواهد امانتي را سر وقت ؛ صحيح و سالم به مقصد برساند . به آستانه كوچه كه رسيد لبه كلاه را بالا زد و به امتداد لبريز مهتاب آن نگاهي كرد . پستي بلندي هاي كف كوچه پر آب باران شده بودند و گاهي كه سطح آينه شان را عبور نسيمكي بيمار هاشور مي كشيد ، تصوير آسمان درونشان مي رقصيد و رديف درختهاي باران خورده ؛ سر روي شانه يكديگر ؛ در گوش هم نجوا مي كردند.
و:
در کل این داستانتون شلوغ تر از قبلی هاست ... جمعیت زیادی داره ولی بیشترشون فعال نیستند... فقط برای توصیف هستند ..در این داستان "تنهایی" پررنگ ترین حرف شماست.
- خب ....بینندگان عزیز ... من از نفس افتادم!
نظر من :
آره . من مي خواستم خيلي چيزايي كه توصيفشون سخت بود ( و باز كم مي آوردم !) رو فقط با يه تك نماهايي در قالب حتي يه تك عبارت بدون فعل بيارم :
"بالاي هر كدام تصويركوچكي از نويسنده اي ؛ شاعري يا هنرمندي . ميزي هم در وسط براي كارهاي موسيقي"
ويا
"پسركي با صورت كشيده بيضي شكل كه چال وسط زنخدانش از دور هم پيدا بود و عينك پنسي ظريفي به چشم داشت ؛ زني جوان كه باراني نارنجي كم حالي پوشيده بود و بند كيف چرمي اش را كه هر از چند گاهي از روي شانه اش سر مي خورد بادست بالا ميكشيد ؛ مردي ميانسال كه موهاي اطراف شقيقه و كنار گوشش كم و بيش جوگندمي شده بودند . "
تا فقط مث يه عكس يه لحظه از ذهن مخاطب بگذره و اونو تو فضا بياره .
۴- به آهستگی :
نوبرانه های پشت شیشه
چه قدر جالب بود این عبارتت.
- ممنون.
۵- گل کو
سلام
من البته متوجه داستان و اینکه قهرمان شما خواسته یه داستان بنویسه که نتونسته،شدم . ولی به نظر من پایان داستان مشکل داره. میشه فهمید قضیه از چه قراره ولی خوب به این حس نرسیده. به حس عقب نشینی چیزهای اصیل که خودتون گفتید.
قسمت عبور از کوچه و خیابان به سمت کتابفروشی رو دوست داشتم. ملموس بود
موفق باشید.
- نظر من :
ممنون از توجهتون . ولی من نمی خواستم بگم قهرمان داستان می خواسته یه داستانی بنویسه ولی نشده نویسنده داستان چرا ! فقط می خواستم همون تنهایی چیزای شریف و عقب نشینوشونو نشون بدم . بازم ممنون.
درپايان :
اول :
حضور نسيمك بيمار تو پستام داره كم كم تبديل به يه نوع امضا ميشه ! من هميشه از اين موجود آرام ، لطيف ، بي آزار و حيات بخش كه هيچوقت هم ديده نميشه خيلي خوشم مياد و بيماريشم از هزار تا تندرستي بيشتر دوست دارم كه :
در عين بي قراري همچون نسيم خوش باشد
بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
دوم :
يه چيزي كه خودم از "غرابت تنهايي" دوست داشتم لوپ داستانه : همون
"خب بينندگان عزيز..." كه درست معلوم نميكنه كل موضوع از كجا شروع ميشه !
خب بينندگان عزيز ! كم كم داريم به روزاي پاياني سال ... دلتنگ نشسته بود و مثل آدمي كه نمايشي بي معني را از سر ناچاري تحمل كند به جعبه جادو نگاه مي كرد، طاقت نياورد . دكمه كنترل را فشار داد و بر خاست . لباسش را پوشيد ؛ كلاه پيش دارش را گذاشت و بيرون زد . ابرهاي سنگين آسمان را قرق كرده بودند و كوچه ؛ سرد و ساكت و تاريك بود . لبه كلاه را تا جايي كه فقط چند قدم جلوتر را بتواند ببيند پايين آورد و آرام راه افتاد. طبق عادتي هميشگي مقصدش را از قبل مي دانست .
×××
آقا بفرماييد تست كنيد . با صداي عطر فروش كنار ورودي سرش را بالا آورد و به راهرو اصلي نظري انداخت . لحظه ايي حس كرد نه درست چيزي ميبيند ؛ نه درست چيزي مي شنود . مبهوت ؛ بعد درنگي طولاني ؛ از لابلاي صداهاي آشفته ؛ نورهاي درهم و برهم ؛ بوتهاي متحرك ؛ تزيينات بدلي ؛ گيم نت ؛ بوي فست فود ؛ فروشندگان قرص هاي مكمل ؛ پيشنهادهاي فيلم ؛ شو؛ ورق؛ پاسور ْ و ... گذشت و خودش را تا انتهاي يكي از چندين دالان تو در تو كشاند .
×××
آنجابود؛ كنجي در خلوت و خاموشي آرام گرفته . مثل آدمي خجول ؛ مثل آدمي از روزگاري دور ؛ مثل آدمي بي حوصله كه گوشه ساكت مجلسي همه بزن ؛ همه بكوب با خودش و انگشت شمار هم كلام هايش خلوت كرده باشد . آنجا بود ؛ آن ته ته :
از بيرون فقط دو ويترين ديده مي شد و آن وسط دري چوبي كه رنگ قهوه اي سوخته اي داشت . رشته هاي نازك نوري كه به طلايي مي زد و از كناركتابهاي پشت شيشه به بيرون مي ريخت فضاي تيره و تار اطراف را روشن كرده بودند . چند دقيقه ايي؛ با ولع ؛ نوبرانه هاي پشت شيشه را نگاه كرد و بعد وارد شد.
***
سكوت بود و قفسه هايي ازچوب جنگلي گره دار دور تا دور همه پر كتاب . بالاي هر كدام تصويركوچكي از نويسنده اي ؛ شاعري يا هنرمندي . ميزي هم در وسط براي كارهاي موسيقي .
نگاهش از كتابها ؛ قفسه ها ؛ آدم ها ؛ نورها و تصوير ها گذشت و ديد چقدر به چشمش آشنا مي آيند . آنوقت بود كه كلاهش را برداشت ؛ دكمه هاي پالتو مشكي اش را يكي يكي باز كرد و يقه اش را خواباند ؛ چند بار بوي كاغذنو و مركب پيچيده درفضا را فروداد ؛ و بعد همراه همان تك و توك آدم هاي ديگري شد كه پيش از او آمده بودند و انگار داشتند دور چيزي ؛ آرام طواف مي كردند : پسركي با صورت كشيده بيضي شكل كه چال وسط زنخدانش از دور هم پيدا بود و عينك پنسي ظريفي به چشم داشت ؛ زني جوان كه باراني نارنجي كم حالي پوشيده بود و بند كيف چرمي اش را كه هر از چند گاهي از روي شانه اش سر مي خورد بادست بالا ميكشيد ؛ مردي ميانسال كه موهاي اطراف شقيقه و كنار گوشش كم و بيش جوگندمي شده بودند .
كتابي را از قفسه اي بر مي داشت و درست مثل اينكه متاعي مقدس را لمس كند؛ دلشده دستي به سر و رويش مي كشيد ؛ احيانا چند سطري را مي خواند و دوباره باز با احتياط و احترام آن را سر جايش مي گذاشت و پي هوسي ديگر مي رفت .
به ساعتش نگاه كرد . گذشت زمان تمام از دستش در رفته بود .
×××
در قهوه ايي چوبي را پشت سرش بست و راه افتاد . بيرون كه رسيد بوي خاك باران خورده توي صورتش دويد . آسمان حالا ديگر صاف بود . صاف بود و ماه تمام ؛ درخشان تر از هميشه ؛ مي تابيد . قدمهايش را تند تر كرد . مثل اينكه بخواهد امانتي را سر وقت ؛ صحيح و سالم به مقصد برساند . به آستانه كوچه كه رسيد لبه كلاه را بالا زد و به امتداد لبريز مهتاب آن نگاهي كرد . پستي بلندي هاي كف كوچه پر آب باران شده بودند و گاهي كه سطح آينه شان را عبور نسيمكي بيمار هاشور مي كشيد ، تصوير آسمان درونشان مي رقصيد و رديف درختهاي باران خورده ؛ سر روي شانه يكديگر ؛ در گوش هم نجوا مي كردند .
بي قرار چند لحظه ايي به آسمان بالاي سرش خيره ماند و بعد نگاهي به آسمان ؛ نگاهي به زمين راه خانه اش را گرفت .
×××
با عجله دكمه كيس را زد و منتظر روي صندلي كنار ميز نشست و به نقطه ايي نامعلوم خيره شد . چند دقيقه بعد روي صفحه مونيتور ؛ فلش سفيد رنگ كوچكي كه انگار پي گمشده ايي اين سو و آنسو مي رفت ؛ روي يكي از فايل ها ايستاد و صفحه سفيدي باز شد .
×××
انگشتانش روي دكمه هاي حروف دار پايين و بالا ميرفت و كلمات بر زمينه سفيد يكي بعد ديگري جان ميگرفت :
خب بينندگان عزيز ! كم كم داريم به روزاي پاياني سال ...
-------------------------------------------------------------------------------------------
- اتاق را به تو تسلیم می کنم ای غرابت تنهایی (فروغ)
ترجمه خيلي مهمه . بعضي وقتا مي تونه يه اثر هنري باشه و حتي قائم به ذات، مستقل از اصل اثر. شاهدم ام در ساعت پنج عصر لوركا كه شاملو تر جمش كرده :
.
.
.
اما من تو را می سرایم
برای بعدها می سرایم
صفای تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
و اندوهی را که در ژرفای شاد خویی تو بود !
.
.
.
و بعد ديدن آتش سبز براي ششمين بار و فكر به اينكه يه آدم مثل محمد رضا اصلاني حتما بايد عاشق باشه، ذهنم هايپر لينك شد به مفهوم عشق در ادبيات عرفاني با خودم گفتم اگه من بخام اينو ترجمه كنم چي ميگم ؟ :
ركعتان في العشق لا يصح وضوءهما الا باالدم.
و نتيجه اش اين شد :
عشق را دو گانه ايست كه وضوي آن جز به خون درست نايد .
نظرات:
۱- در کمانه
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
...
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگینکمانی بود
در ساعت پنج عصر .
موافقم.
افسوس آتش سبز را ندیده ام .
منتظر نقد کافه پیانو هستم. نمی دانم چرا اینقدر لجم می گیرد از این کتاب!!
از اونجايي كه قيافم خيلي به اين نماز خوناي اول وقت نمي خوره از جلوي خادم مسجد كه رد شدم يه جورايي بهم نگاه كرد ، اوون ور عاقل اندر سفيه! .
***
وقتي ايستادم تا چند ركعتو به كمرم بزنم ديدم دور تا دورمو پخش هاي بزرگی كه رووش نوشته شده بود jaaz كه حتما برند يه شركت نمي دانم كره ايي/ چيني يه، محاصره كردن . شمردم دقيقا 9 تا بود ! و داشت ازشان دعايي پخش ميشد كه چند نفر جلوتر دورهم كپه شده بودند و مي خواندند . شمردم دقيقا 6 نفر بودند ! و ايستادن من در آن وسط به نماز بي معني تر و نابجا تر از مغازله در صف مقدم يه توپخانه در حال آتش بود ! به هر والذارياتي بود شروع كردم و به وسطاش كه رسيدم يه هو متوجه شدم كه دارم چرت و پرت مي گم و در يه تصوير كمدي - خيلي كمدي - خودمو ديدم كه دارم تو جدول لگاريتم پيچيده شكيات! دنبال حكم شك بين يك و شونزده مي گردم !
توضيح : "جدول لگاريتم شكيات رو" يه جايي خوندم الان يادم نيست .
صبحانه: چايي و سيگار
نهار : نيمرو
شام : طبق معمول همه شبهاي هفته گذشته : آتش سبز ، سرو در سينما فلسطين !
--------------------------------------------------------------------------------
"صبحانه چايي و سيگار " از محسن نامجوست .
بعد از همان آشنايي اول ؛ هر شب - تقريبا سر ساعتي معين - به ديدنش مي رفت و مبهوتش مي شد . او هم با آن رنگ و روي متفاوت و قد و قواره مناسب چه دلبري ها كه نمي كرد . البته در اصل عاشق باطنش شده بود ! قيمتش هم خيلي زياد نبود! حتي بيشتر از اينها مي ارزيد ! .
بعد از همان آشنایی اول ؛ مرد براي رسيدن سر ماه لحظه شماري مي كرد .
×××
با شنيدن صداي آشناي شمارش اسكناس ها مطمئن شد لحظه موعود نزديك است . دسته اسكناس بيرون خزيد . آيا دستور ديگري داريد؟ به سرعت دكمه خير را فشار داد ؛ كارتش را گرفت و با عجله راه افتاد . يكبار ديگر تكه كاغذ كوچكي را كه مايحتاج ضروري اش را روي آن نوشته بود نگاه كرد :
قند؛ سيگار؛ تخم مرغ ؛ نان ؛ گوجه ؛ كافه پيانو !
نظرات :
نظرات :
۱- گل کو
| سلام بر اسفندیار !! اگه لطف کنید و در مورد باطن این یار خوش قد و بالا هم چیزکی بنویسید ممنون می شویم . برای تخم مرغ و سیگار پول موند؟ ![]() پاسخ: - باشه خيلي سعي ميكنم زيپ شدشو پست كنم ! شايد فقط تو يه صفحه . - برا سيگار چرا ولي بقيه اقلام غير ضرور رو حذف كرده ! فعلنم با روزی يه مغز بادام روزگار ميگذرونه بينوا! راستی یادم شد بگم شبام رو تشک پر میخ می خوابه ! | |||||
| ۲- |
در کمانه | ||||
خوش آمدید. با زمستان...
جالب بود.
مایحتاج ضروری...
شیر دستمال کاغذی کرم !! رانیتیدین... امپرازول.
"یادم شد" اصل مشهدیه ها!
چرا ستایش؟!
پاسخ :
ممنون.
مایحتاج ضروری هر آدمی رو مقتضیات زندگی خودش تعریف میکنه .مقتضیات زندگی این بی نوا هم لابد در حد همون سیگار و املت بوده دیگه .دستمال کاغذی و کرم و... خیلی کلاس بالاست ! ویژه مرفهین بی درد یا بادرد چه فرقی داره؟!
راستی امپرازول چیه؟ حتما یه نوع قرصه؟
۳-مینا/به آهستگی
رسیدن به خیر
کافه پیانو!!
ای مرد من کتابو داشتم /بهت امانت می دادم/به شرطی که هیچ وقت پس نمی دادیش.
پاسخ:
خیلی ممنون . اینا تخیلاته زیاد جدیش نگیرید ! حتما یاد فقرای چارلز دیکنزی افتادید و پیش خودتون گفید آخیش حیوونی !
۴-دکتر پرتقالی
چه حدیثی ست این چرک دست که می تونه جای همه چیزو پر کنه، خانواده، دین ، قبیله و قبله ات باشه، می نویسم در حالیکه دارم احساس شیرین خریدن چند تکه ظرف ناقابل آنتیک که 800 تومن شد را هنوز توی دهنم مزه مزه میکنم و شاید این اولین بار آخرین هم باشه ولی حتی برای یکبار هم فوق العاده بود.
پاسخ:
واقعا . چه میکنه این چرک دست !
۴- گمشده در خيال :
سلام
رسیدن بخیر! ماموریت بخیر!
خیلی باحال بود!! خدا رو شکر که پول من مثل عهد عتیق و به شیوه ی عمله ها مثه کارگر روز مزد پرداخت میشه و این مصایب رو ندارم!
هر روز با پول همون روز میرم حال میکنم و تموم! آخر ماه اگه چیزی ازش موند میسپرمش به معشوقه ی شما!
سیگار؟! نچ نچ! اصلا خوب نیست!
گوجه هم من دوست ندارم! کافه پیانو رو عشق است!
پاسخ :
ممنون.
خوبه كه . حتما شنيديد كه مزد كارگرو تا عرقش خش نشده بايد داد!
درباره سيگارم خيلي واقعيت نداره . نگران نشيد .تاريخ نويسان كه متعهدن واقعيت رو بنويسن ما هنرمندا !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مجبور به روايت نعل به نعل واقعيت نيستيم ! كار ما خلق و انتشار زيبايي است و گسترش افقش . همين و بس ! ولي خب مگه ميشه يه آدم هنرمندو تصوير كرد و گوشه لباش كه به لباي داوود ميكل آنژ ميمونه يه نخ سيگار نذاش ؟! نه نه ! اثن حرفشم نزنيد خانم دكتر !؟ بقول كافه پيانو محال ممكنه!
۵- تاتا
این متن ستایش... منظورت از قد و قوارۀ مناسب چیه که باهاش میشه دلبری کرد؟! موضوع از چه قراره که اول میگی هرشب به دیدنش می رفت و در آخر لحظه شماریِ سر ماه چیه؟ یه کم مبهم بود واسم.
همین!
پاسخ :
منظورم از قد و قواره مناسب قطع کتاب بود که خیلی خوش دسته و اونم که منتظر سر ماه بود بخاطر این بود تا سر ماه برسه حقوق بگیره و کتابو بخره . در عین حال ضعف نوشتس که نتونسته منظورشو برسونه .
۶- ...
اين قسمتي از نظر من بود در باره كافه پيانو كه خصوصي به يكي از خوانندگان هميشگي وبلاگم زدم :
آدم بدش نمياد گاهي ناخنكي به اين جور چيزا بزنه هر چند بدونه مث ترشك لواشك هايي كه تو دركه مي فروشن همش رنگ مصنوعيه كه با روشهاي غير بهداشتي هم تهيه شده ! بويژه خود من كه تا به حال تقريبا لب به هيچكومشون نزده بودم.
و اونم درجواب اينو خصوصي گفت ولي چون جالب بود بدون ذكر اسم وبعد گرفتن اجازه خودش اينجا ميارم :
دقیقا همین! فکر می کنم اکثر ماها دنیای دوست داشتنی مونو فقط تصور و تخیل می کنیم خود من که نفر اولم!! واسه همین کافه پیانو چیزی رو در من عوض نمی کنه فقط یه لحظه ست! و من با این زندگی چیزی نخواهم شد البته اگر سودایی در سرم بود... ولی اونهایی که چهارچوب ها رو نه فقط در تخیل که در اصل زندگی شون تغییر میدن میشن هدایت... میشن فروغ..
نه اینکه این کتاب منو جذب نکرده . اعتراف میکنم وقتی گرفته بودمش دو روزه تمومش کردم از طنزش از طرز نگارشش ذوق زده بودم ولی احساس میکنم نویسنده ش فقط خواسته یه جور روشنفکری توخالی رو به زبانی شیرین به خوردمون بده... نمی دونم چرا ... شاید هم از اینکه شخصیتی مثل صفورا (اگه اشتباه نکنم!) رو در تصور مردی آورده بود که خودش یه زندگی عادی رو تجربه میکرد: زن و بچه و... در عین این که قهرمان داستان خودش اصرار داشت بگه اون واقعی نبود... و آخرش هم تا ثیری در داستان نداشت ... نمی دونم چه جوری باید حسم رو بگم!...خلاصه کلوم میخوام بگم مردک یه جورایی آدم رو به مسخره گرفته بود انگار. (با همه این حرفا از شما چه پنهون خیلی به فضای داستان حسودیم میشه!!به خصوص به دختره!!!!!) لطف کنید این نظر رو علنی نکنید چون یه نظر کاملا خام(قرار هم نیست پخته بشه اصلا) و شخصیه و از طرفی مربوط به یکبار خووندن در گذشته و اون هم نه به قصد نقد هستش.
بدرود.َ