خواب از چشمهام گريخته
الان چند روز است
و همه جا را هم پي اش گشته ام
جنگل ها را ؛ خاطره ها را ؛ رؤياهارا
حتي
لابلاي گوسفندهايي كه هزار بار شمردمشان .
×××
خواب از چشمهام گريخته
و اينطور كه مي بينم
از دلم نيز
و فكر ميكنم
به اين زودي ها هم
بر نخواهد گشت
***
حالا آمده ام
تا پای قصه ات بنشینم
تا پاي قصه ات باشم
پاي قصه ايي كه
تو خودت ساز كرده اي
و مطمئنم
آنقدر قصه ات شيرين است
كه به نيمه راه نرسيده
خواب بر خواهد گشت
و مرا با خود خواهد برد
و آن وقت تو
يكه و تنها
قصه را تا سرانجام ادامه خواهي داد
مي دانم .
---------------------------------------------------------------
اين ايهام ؛پا؛ را وامدار در كمانه ام
بزرگ ما اخوان ؛ با همان زبان تند و تيز و سركشش در جايي مي گويد :
پل خر بگيري است شعر كهن !
به زعم او يعني فقط كساني حق نوسرايي و سپيد سرايي و كباده آوانگارد كشيدن دارند كه بتوانند يك چند بيتكي لا اقل از حيث فرم و وزن و قافيه تقريبا بي عيب و نقص بسرايند .
و صاحب اين نوشته ها بعنوان يكي از خيل هزاران هزار وامداران آن حماسه شعر معاصر هر چند در عنفوان جواني چند غزل و رباعي مناسب آن سن و سالها وحال و احوال ها گفته بود ولي چون فقط چند بيتيش بيشتر در خاطر نبود ، مثنوي مانندي را در اينجا مي آورد تنها براي گذشتن با نمره ايي ناپلئوني از اين پل و بس ( آنهم در قد و قواره هاي وبلاگي ) تا پس از آن با خيالي آسوده تر و وجداني راحت تر به سراغ قالب هاي مدرن تري برود كه اين روزها بيشتر دوست ميدارد .
خستگي بر خستگي آوار شد لحظه هاي سرخوشي غمبار شد
ياد بادا ، قصه ها ، افسانه ها كلبه ها ، آوازها ، كاشانه ها
رودها از ياد تو سرشار بود دشت هاي زندگي هموار بود
هر كجا قفلي ، كليدش نام تو راه ها چشم انتظار گام تو
هركجاصبحي طلوعش چشمهات پرستاره چلچراغي ، خنده هات
بر لبان عشق هم آهنگ تو رنگ و بوي بوستانها رنگ تو
فارغ و فارغ ز هر بود و نبود انتهاي عاشقي ها عشق بود
نغمه های سبز باران ياد باد "يادباد آن روزگاران ياد باد "
آوخ ، اما ، آه ، افسوسم هنوز واپسين فرياد فانوسم هنوز
سالها بگذشت و ره دشوارتر خستگي بر خستگي آوار تر
خسته و تنها نشسته بود و به نقطه ايي نامعلوم نگاه مي كرد . كم كم حوصله اش سر رفت و پي جستجوي بهانه ايي در هزار توي ذهن سرگردانش راه افتاد تا از خانه بيرون بزند .
***
در آهني حياط با صدايي آشنا بسته شد . كوچه در تاريك و روشني مبهم غوطه مي خورد . دستهايش را در جيب پالتو سياهش گذاشت و آرام راه افتاد . چند قدمي كه برداشت احساس كرد همه چيز انگار شادتر از شب هاي ديگر است ؛ نسيمي ولرم روي پوست صورتش لغزيد . نور نارنجي گرمي از پشت شيشه هاي پرده كشيده بيرون مي ريخت و از شكاف پنجره هاي نيمه باز ، صداي خنده و موسيقي تن تاريك روشن كوچه را قلقلك مي داد .
از جلوي گل فروشي كنار پل عابر كه گذشت طبق عادتي هميشگي چند لحظه به گل ها نگاهي انداخت و تازه آنوقت بود كه فهميد مساحت كوچك مغازه چه پر مشتري است و علامت سوال هاي ذهن كنجكاوش پر رنگ تر شدند و تا برسد به روزنامه فروشي دور ميدان و پاكت سيگاري بخرد علامت سوال ها جان گرفته بودند و مثل حجم هايي معلق در فضا مدام به اين سو و آنسو مي رفتند .
***
آرام به طرف خانه قدم مي زد . انگشتان باريك و بلندش داخل جيب پالتو پاكت سيگار را بغل كرده بودند . دوباره از جلوي گل فروشي كنار پل گذشت و حركت علامت سوالهاي سرگردان تازه داشت از نفس مي افتاد كه تداوم شلوغي مغازه همه آنها را دوباره از خواب بيدار كرد . قدم هايش آهسته تر شدند . به ذهنش فشار آورد ؟! ... ؟! ... ؟! ... : آها ! آها !
***
در تاريك روشن كوچه سايه ايي تنها ، آرام روي زمين حركت مي كرد و از شكاف پنجره هاي نيمه باز ...
با احترام به سيد علي صالحي و ري رايش
نه . نه عزيزكم . همه چي مرتبه . هيچ نگران نباش . نه صداي سمج برخورد چكه هاي آب به سينك ظرفشويي ، خالي حضور تو رو دم به دم به رخم مي كشه و نه كو كوي قمري تنهايي كه از صبح پشت پنجره اتاقم نشسته ، همه غم هاي عالمو روي دلم تلنبار مي كنه .
***
نه . همه چي مرتبه . هيچ نگران نباش . نه دل آسمون گرفته ، نه بغضي گلومو فشار مي ده و نه عبور گاه گدار وسوسه ايي ليز از ديوارهاي نازك ، قلبمو چنگ مي زنه .
***
راستي يادم شد بگم . يادم شد بگم ؛ ديشب باز خوابتو ديدم . باز هم چشمهات مشتاق بود و دلت مضطرب . بازهم نزديك آمدي ؛ خرامان ، خرامان . بازهم دستتو آهسته جلو آوردي و پلك هامو به مهرباني بستي و بازهم همه جا تاريك شد . تاريك تاريك .
***
نه ! نه عزيزكم ! گريه نكن ! گريه نكن ! گفتم كه ؛ همه چي مرتبه . هيچ نگران نباش!
خوشحال می شوم چند کتاب اثرگذار معرفی کنید.
--------------------------------------------------------------
دوست عزيزي (جناب بودا ) خواسته اند چند كتاب اثر گذار معرفي كنم . اولا كه بنا به قول مشهور مصاحبه هاي صدا و سيماي عزيز! من كوچكتر از آنم كه ... ولي ! :
بيشتر از آنكه ما ، همه ما ، نياز به خواندن كتاب هاي اثر گذار داشته باشيم نياز به ديدن فيلم هاي اثر گذار داشته باشيم نياز به شنيدن موسيقي هاي اثر گذار داشته باشيم نياز داريم به اثر گذار خواندن اثر گذار ديدن اثر گذار شنيدن! و از همه مهمتر اثر گذار انديشيدن ! . ياد جمله ايي از ريكله شاعر شهير آلماني افتادم در كتاب كوچكي با نام به گمانم چند نامه به شاعري جوان كه خطاب به دوستش مي گويد : پيش از انكه شعري بگويي خود را شاعر ساز .
چقدر اين جمله عميق و دقيق است . نگاه شاعرانه داشتن از شعر گفتن بسيار لذت بخش تر است . شعر محصول جانبي نوعي تفكر نوعي انديشيدن نوعي نگاه كردن است . شعر بالذاته خود چيز مهمي نيست خبري است ، اشاره ايي است از جهاني ديگر پاك تر بالاتر والاتر . جهاني كه از آنچه كه هستيم و انچه كه هستند فاصله ها دارد .
و اين گونه است كه جبران خليل جبران كه حتما معرف حضور همه دوستان است به گمانم در حمام روح مي گويد : اگر من را بين سرودن يك شعر و حيراني پيش از ان مخير كنند كه تنها يكي را انتخاب كنم ، بي شك حيراني پيش از سرايش را انتخاب خواهم كرد .
اين موضوع حتي در حوزه علم هم صادق است : چه بسا اگر جناب آرش پيمان زير درخت سيب دراز كشيده مشغول قيلوله بودند و آن سيب مشهور از درخت مي افتاد و بر سر مبارك مي خورد ، فقط قيلوله اشان شكسته ميشد و پس از نثار چند بد و بي راه آبدار به زمين و زمان ودرخت سيب و ميوه هاي مزاحمش مشغول ادامه قيلوله شريف مي شدند ! ولي نيوتن به علت همان نوع ديگر ديدن و انديشيدن بود كه برداشت ديگري از موضوع كرد .
حسن ختام :
عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن
خيلي منبر رفتم ؟! خب . اصرار خودتان بود . من كه عرض كردم كوچكتر از آنم كه ...!
مي ترسم .
مي ترسم از اشاره انگشت اتهام .
از چشمهاي تو سرودن ،
اتهام سياهي است .
***
گاهی آسمان دلم ابري است ،
نگاهم كن !
نگاهم كن !
خسته بودم ، تو نمي دانستي
شكسته بودم ، تو نمي دانستي
تنها بودم
و تو هيچ نمي دانستي .
***
چه زيبا بودي و من نمي دانستم !
جه مهربان بودي و من نمي دانستم !
واي !
چه تنها بودي
و من هيچ نمي دانستم !
----------------------------------------------------------------------------------------
چه مهربان بودي اي يار يا چيزي شبيه به اين از فروغ است به گمانم .
از فاصله ای بعید
همواره مرا می نگری
در تقاطع خطی عمودی
و خطی افقی...
آنک
لمسِ ماشه و
قلب شعر
که سوراخ می شود...
بر لبانم ؛ خشك
بر لبانم ؛ سوزان
بيابان بيابان تشنگي است !
اي سرابهاي مكرر !
اي طعام هاي ارزان !
***
صخره صخره دلتنگي
بر سينه ام ؛ مجروح
بر سينه ام ؛ خراب
آوار مي شود
هرصبح هر شام
و در هزار راه هاي پر هياهوي ذهنم
كودكي با پاهاي برهنه
از لابلاي دو دها ی نفس گیر
از لابلاي بوق هاي ممتد
چراغ هاي قرمز را
بي پروا مي گذرد
تا در آنسوي اضطراب هاي موذي ؛
خوف هاي موهوم ؛
از درخت شاه توت کنج حيات
ميوه بچیند .
***
سكوت ميكنم ؛
دیگر سکوت می کنم .
گوش مي گذارم :
آوازي نيست ؛
فريادي نه ؛
مویه ای ؛ شاید :
اينجا حالاست
به وقت حسرتها
به موسم پاييز .
آه ای مرگ !
ای که تبر زینت توست و لبخندت به یاس می ماند .
بیا ، بیا .
سختی مکن ، امروز و فردا مکن .
نمی بینی که در این تاریکی جز تاریکی هیچ نمی بینم ؟!
( از ب.ب )
آفتابی در میان
دورش ستاره ایی ، ستاره هایی
در حرکت ، در تلاش
از سنگ سیاه تا سنگ سیاه
( از ع .ش )
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.
حافظ
در عبور از گذرگاه عافیت
که بسی تنگ است
مرا زاد راه سفر
خیال نازک تو بود .
-----------------------------------------------------------------------------------------
نظرات :
بودا :
به تازگی نظاره گر دستنوشته های زیبای شما هستم.
موفق باشید.
-----------------
اين دوست عزيز حضرت بودا مدتي است سري مي زنند و محبت دارند متاسفانه سايتي ندارند پاسخي بدهم .
علي آريا :
.......
سلام
بپردازیم به این دوتا شعر کوتاه و جذاب .
" گفتگو " اگر چه بسیار زیباست اما این دومی "زاد راه سفر "
( که اسمش دقیق هست ، ظریف نیست )
چیز دیگری ست .
من این تصویرهای ناب را چقدر دوست دارم
.......
---------------------------
ممنون. من متاسفانه اين روزها فقط در حد همين لمحه هاي شاعرانه مي توانم دست و پايي بزنم .
" من اين را مي گويم زيرا ديده ام لاي چرخدنده هاي ضرورت كار به انجام مي كشد كه به ساعت خود بنگري و بگويي : آه ! پنج دقيقه وقت براي دوست داشتن . ر.ص "
ثبت تصويري گذرا . شايد با ارفاق بشود گفت هايكو مانندكي . از نقد صحيح و ظريفتان بر نام زاد راه سفر هم ممنونم.
تاتا :
گذرگاه عافیت تنگ است؟
واقعاً؟
----------------------------------------------------
والا چي بگم . حضرت حافظ كه اينجور فرموده اند !
لبم ؟!
ترانه ای است .
چشمم؟!
ستاره ای .
آغوشم؟!
آه ! تهي از تو ؛ انتظار سوزانی .
کارگر ساده ...بوق ماشین ها .... ترک اعتیاد ... بوق ماشین ها .... تخلیه چاه ... بوق ماشین ها.... یکی بخر دوتا ببر ... بوق ماشین ها .... پله برقی خاموش .
***
تنها ، خسته ، خواب آلود از دالان پل عابر گذشت .
باشد . باشد . خواهم نوشت . بهار كه بيايد ؛ از پرستو ها از باران ؛ از خنده شكوفه بر شاخه هاي درخت سيب كنار باغچه ؛ خواهم نوشت .
بگذار اين شبهاي تيره و تار بگذرد از روزهاي آفتابي هم خواهم نوشت . از كرم هاي خاكي ؛ از حلزون ها ؛ از ابرها ؛ از شادي واكسي سر كوچه بخاطر اينكه زمستان گذشت ؛ از تبسم دختركي كه روي پل عابر پياده روبروي خانه فال حافظ مي فروشد و يكي ازاين همين شبها خودم ديدم كه نوك انگشتانش به كبودي ميزد .
×××
باشد . باشد . بهار كه بيايد ؛ قول ميدهم اگر پاكت سيگارم را آهسته از كنارم برداشتي و جايي قايم كردي سرت داد نكشم . قول ميدهم اولين جايي كه چاغاله داشتند برايت يك عالمه بخرم و از فروشنده بخواهم كه سركه و نمكش زياد باشد . قول مي دهم اگر همه كتابهاي داستانت را يكجا دور وبرم پخش و پلا كردي چيزي نگويم . حتي به دلخواه خودت يكي اش را بردارم و از اول تا آخر برايت بخوانم و شكلك آدم هاي قصه اش را هم در بياورم تا تو باز هم از خنده ريسه بروي . قول مي دهم هر شب موقع خواب برايت قصه ايي بگويم . قصه ايي تازه نه از آن قصه هاي به قول خودت سر كاري : يه شب يه بچه ايي وقت خواب از پدرش خواست كه براش قصه بگه پدرش هم گفت باشه عزيزم برات قصه ميگم و اونوقت شروع كرد به قصه گفتن و گفت : يه شب يه بچه ايي وقت خواب ... ! . بخدا قول ميدهم ! باور كن ؛ قول قول .
×××
خيلي كلافه ام . چند لحظه پيش همان آهنگي را كه اتفاقا تو هم خيلي دوست داري گذاشتم و وقتي به آنجا رسيد كه گفت اي دختر زيبا امشب بر تو مهمانم ... مي داني ياد چي افتادم ؟! ياد آن شبي كه كاست آهنگ هاي قديمي ي را كه روزگاري به مامان هديه داده بودم و اين آهنگ هم توي آن است ؛ پيدا كردي و به اصرار خواستي نوشته رويش را برايت بخوانم و مامان هم كه آن طرف تر با لپ تابش مشغول بود هي به سمت تو چش غره ميرفت و خط در ميان ميگفت دست بردار ! بده بچه اينقدر پيله باشه و تو دست بر نمي داشتي . و تو دست بر نميداشتي تا بالاخره من كوتاه آمدم و نوشته رويش را از اول تا آخر كامل برايت خواندم و تو زير چشمي نگاهي به من نگاهي به مامان مي انداختي و با شيطنت ريز ريز مي خنديدي !
×××
راستي چرا ديگر برايم نقاشي نمي كشي ؟ لابد نمي داني همه نقاشيهايت را جمع مي كنم و تازه چند تاييش را كه قشنگ تر بودند قاب گرفته ام گذاشته ام روي ديوار تا هر وقت دلم برايت تنگ شد بردارم و هي نگاهشان كنم و به يادت بيافتم . چقدر دلم برايت تنگ شده است . آنقدر دلم برايت تنگ شده است كه حتي بعضي شبها قابهاي نقاشيت را كنار خودم مي خوابانم و تا صبح چند بار از خواب بيدار مي شوم و مي بوسمشان .
برايم نقاشي بكش . برايم نقاشي بكش و بذار توي پاكت نامه و از آن تمبرهاي گل و بته ايي كه خيلي هم دوستشان داري بردار و با زبانت پشتش را خيس كن و بچسبان به پاکت و همانطور كه يادت داده ام آدرس خودت و من را در جاهاي مخصوص بنويس و صبح كه مدرسه مي روي سر راه بياندازش توي صندوق پست سر كوچه . باشد ؟! تنبلي نكن ديگر ! فقط يادت نرود حتما حتما مثل دفعه هاي قبل باز هم روي پاكت بنويسي : اي نامه كه مي روي به سويش ... . با مداد گلي لطفا !
×××
ببين! بازم حواسمو پرت كردي! راستي داشتم چي مي گفتم ؟! آها ! يادم اومد داشتم مي گفتم : بهار كه بيايد ...
صدايم كن
از پشت تيك تاك ساعت عادت ها ؛
از انتهاي كوچه بن بست آرزو ؛
از لابلاي خوابهاي پريشانم .
صدايم كن .
صداي تو خوبست .يادت هست ؟!
يادت هست آن ديوان حافظ كوچك را ؟! با آن جلد آبي لاجوردي اش ؟
يادت هست مي گفتي برايم فالي بگير؟! و آنوقت چشمانم بسته ميشد و صفحه را كه باز مي كردم و مي خواندم صدايم مي لرزيد ؟!
يادت هست گاهي كه مهربان ميشدي انگشتانت اشك هايم را از صفحه صورتم پاك مي كرد ؟!
يادت هست .......................؟!
...
***
ديگر برايت فالي نخواهم گرفت .
ديگر صدايم نخواهد لرزيد .
ديگر انگشتانت اشكهاي صورتم را پاك نخواهد كرد .
ديوان حافظ لاجوردي را هم برايت سر طاقچه گذاشته ام.
خداحافظ
***
به تاريخ نوشته نگاه كرد . شش روز پيش بود . ميل باكسش را بست و چند لحظه به گوشه ايي خيره ماند . عبور گنگ خيالي ذهنش را آشفت . برخاست و با عجله چمدانش را بست و همان شبانه راه افتاد .
***
تابلو هاي مسافت نماي مسير به سرعت از مقابل چشمانش مي گذشت : ... 1080 كيلومتر ... 850 كيلومتر ... 530 كيلومتر ....
***
مقابل دالان كوچه كه رسيد ديگر تاب و تواني نداشت . هفده هجده ساعتي ميشد كه يك كله رانده بود با دقيقه هايي استراحت . همه پر كابووس .
ترمز دستي را كشيد . درهاي ماشين را بست . كليد دزدگير را فشار داد و راه افتاد .
هر چه به انتهاي كوچه نزديكتر ميشد ، قدمهايش سست تر و سست تر ميشدند . رديف پارچه هاي سياه در و ديوار بيرون خانه را پوشانده بودند . رعشه ايي تا مغز استخوانش دويد و نگاهش روي نوشته يكي از پارچه ها ماند :
هفتمين روز ...
غروب غبار گرفته آن روز تابستان از هميشه سنگين تر بود .