بیا به سبزترین فصل سال بوسه زنیم
به منطقی که ندارد محال بوسه زنیم
کویر ساکتم ای ابر بی قرار بیا
به آن ترنم پر حس و حال بوسه زنیم
***
نمی دانم قدیمها که بهاریه می سرودند لابد دل خوش کیلویی بوده است که طول قصاید بهاریه ای به چند صد بیت هم می رسیده است ! و حالا در روزگاری که پاییز از در و دیوارش می بارد و دل خوش دیگر نه حتی به سیر که به مثقال هم یافت می نشود بهاریه گفتن به " مغازله در صف مقدم توپخانه در حال کار " می ماند همانقدر بی ربط و نابجا !
با اینهمه این دو بیتک را که چند روز پیش نوشتم تقدیم می کنم و امید آن دارم مرا بخاطر ارتکاب این کار بی ربط و نابجا ببخشایید که صفت بزرگان است .
سالها
سایه یک سقف
گیرم بلند
بر سرمان آوار ،
حول حالنا
از پی حول حالنا
در زد
و رشته های سفید
هر روز پر هم همه تر
در آینه
سلام گفتند
و درختان سیب
- چه بی پروا -
از کوچه گذشتند
- چه زیبا -
سالها
در سایه یک سقف
گیرم امن
طعم تنفس آفتاب را نچشیدیم .
***
من آسمان را دوست دارم
و ستارگانش را
که هر یک نیایشی است(1)
من آسمان را دوست دارم
و ماه اش را
که خواهشی است
آه ! روزن های ناگهان
چه دوستتان دارم .
-----------------------------------------------
(1)هر ستاره
يک دعاست . از وبلاگ سيب ممنوع http://forbidden-apple.blogspot.com: /
زندگی را کور مال کور مال گذشتم
بر راهی سنگلاخ
- محاط در مزارع سياه مرگ - .
و درخت شاه توت کنج حیاط
- هیچگاه -
تا ارتفاع دست های کودکی ام
مهربان نشد .
***
چهار فصل حیات
- خزان خزان -
گذشت
و دلگرمی ؛
حکایت
عبور اصابتی داغ بود
كه گاهي از سر اتفاق
در وسعت سينه ام تير مي كشيد .
***
خدایا !
تیرها هم
- دیریست -
دیگر کمانه نمی کنند !
ما روزي دو باره
ا.ش
ترديد نكن
آن روز خواهد آمد .
روزي كه سلام هر روزه ام به آفتاب
ديگر بي جواب نخواهد ماند
و آسمان همه جا
همين يك رنگ نخواهد بود .
روزي كه بغض سياه دل ترين ابرها
- مثل آب خوردن -
بر سر دشت هاي سوخته
خواهد تركيد ،
و نفس كوچه هاي بي رويا
دوباره به عطر عبورت
آغشته خواهد گشت ،
روزی که كودكان فلسفه
- هر شب -
آسمان چشمانت را
رصد خواهند كرد .
و راه ستارهاي دنباله دار
به سوي تو كج خواهد شد .
روزی که ...
آن روز ،
آن روزگار
در راه است .
ترديد نكن .
فكر ميكنم بايد مدتي توقف كنم و سري به خودم بزنم . اندرون سخت غبار آلود است و عيد نزديك .
1-
سردم است ؛
به تو فكر ميكنم ؛
گرم مي شوم .
×××
از كنارم مي گذري ؛
نگاهم مي كني ؛
آب مي شوم .
×××
چيزي مي گويم ؛
خيره مي شوي ؛
پرواز مي كنم.
2
زندگي تاوان دارد .
عشق تاوان دارد .
دوستي تاوان دارد .
فرصت كوتاه ؛
همه به تاوان گذشت ؛
تاوان ناكردن ها ؛ نا ديدن ها ...
3
تيك تاك ساعت ؛
اطلاعيه عكس دار روي ديوار ؛
اداي سوزناك : خداحافظ ؛
فراق ؛
بيماري ؛
و...
همه اشارتي به كوتاهي فرصت .
4
ضمير:
كلمه ايي كه بجاي اسم مي نشيند .
چه خوب !
اين روزها
سالهاست است!
نجوايي تك سيلابي
بجاي نامي بلند
دراشارات كوتاهم
تكرار مي شود .
آه !
“ديگر مرا از “تو” گزيري نيست ”
1-
سردم است ؛
به تو فكر ميكنم ؛
گرم مي شوم .
×××
از كنارم مي گذري ؛
نگاهم مي كني ؛
آب مي شوم .
×××
چيزي مي گويم ؛
خيره مي شوي ؛
پرواز مي كنم .
خانه تهي است ؛
من تهي ام ؛
گلدان كنج هال تهي است .
×××
از خاطرم مي گذري .
خانه سرشار مي شود ؛
من مي گريم ؛
گلهاي گلدان كنج هال مي خندند .
×××
آسمان گرفته است
من تيره ام
گلهاي باغچه افسرده اند
×××
از خاطرم مي گذري
آسمان صاف مي شود
من مي گريم
گلهاي باغچه مي خندند.
با خضوع ، خضوعي تمام ، به ساعت پنج عصر
به روز واقعه
نهيب بانگ جرس از بام آسمان فرو افتاد ،
و چشمي به مويه تر شد :
.
.
.
زنجيرهاي فرزانگي
هر روز
سنگين تر .
آرزو در پي آرزو فسرد ؛
خستگي بر خستگي آوار شد .
- نهيب بانگ جرس از بام آسمان فرو افتاد -
ماه ،
ماه بي سروپا
- لاابالي -
پهناي آسمانش را
از گوشه ايي به گوشه ايي
بيهوده گز كرد
و در نجواي ستاره گان چشم چران
گل از گل خيال تو
هر شب شكفت .
- نهيب بانگ جرس از بام آسمان فرو افتاد -
از شش در فرو بسته سوداها
مصيبت تكرار هاي مكرر
سرزده وارد شد
و پرتاب از نابختياري به نابختياري
تقدير مقدرمان گشت .
- نهيب بانگ جرس از بام آسمان فرو افتاد -
در گير و دار زرين زنجيرهاي فرزانگي
پاي لنگ رفتنمان
هر روز سنگين تر ،
و بيداري به نيمه راه
آوخ !
نه روزني به اميد
كه دريچه اي گشوده به حسرت بود.
- نهيب بانگ جرس از بام آسمان فرو افتاد -
.
.
.
آه !
چه نزديك بودي ،
چه دور
چه مهربان ،
چه سخت .
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید اما هیچگاه کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن. (ع.ش)
***
چقدر این جمله عاصی است .
گوش مي كنم ؛
پرنده ايي به شاخه ايي كه دور دست هاست
نشسته است .
نگاه مي كنم ؛
ابرها چه ساكت اند.
لحظه ، لحظه سرودن است .
با تو بودن است .
جاي خالي ات چه بي نهايتي است !
چه غربتي است !
***
جاي خالي ات كنار آن درخت ،
پاي بوته ها ،
روي بركه هاي ناگهان چشم هام
با دهان بسته داد مي زند .
- در سكوت هاي خسته ام-
- در خروش ناگزير موج ها -
***
جاي خالي ات چه بي نهايتي است !
چه غربتي است !
جاي خالي ات ، چه خالي است !
1 /اسفند/87
بندر انزلي
پيچ و خم جاده ها ...
شيشه هاي بخار گرفته ...
كافه هاي غبار آلود بين راهي .
٭٭٭
وقتي كه هيچ چيز را سر ياري نيست ؛
و هيچ كس را زبان دلداري .
ياد تو روشن است .
ياد تو روشن است .
٭٭٭
خب . حالا گزينه ها . ارسال ؟؟؟!!!
شماره خودش را زد و ... تاييد . نواري روشن و چند لحظه بعد صداي دو بوق كوتاه .
نمايش :
وقتي كه هيچ چيز را سر ياري نيست ؛
.
.
.
خواندنش كه تمام شد سرش را به پشتي صندلي اش تكيه داد و از پشت شيشه هاي بخار گرفته اتوبوس به روشنايي شهري در سياهي يكدست بيابان خيره شد و چند بار آهسته زير لب تكرار كرد :
روشن است . روشن است ...