تبليغاتX
بر آستانه
 

تحقيقات نشان مي دهد همه چيز ضرر دارد

و پرنده ايي كه از آسمان مي گذرد

حتما حامل ويروسي است

از سرزمین هایی دور .

 

تحقيقات نشان مي دهد

نَفَس پله مرگ است

و سنگ ها صد و بيست سال عمر  مي كنند

بلکه هم بیشتر .

 

تحقيقات نشان مي دهد

اگر همیشه  در قفس بمانيد

هيچگاه طعمه گربه  نخواهيد شد

و  گربه حیا ندارد

مخصوصا  در اين روزگار

كه در دیزی  را

باد با خود برده  

انداخته پشت كوه

كنار زنجير عمو زنجير باف  .

ولي تحقيقات نشان مي دهد گربه شاخ دارد

شاخ هاي تيزي هم دارد

و محققان

آهسته رفتن و آهسته آمدن را

خیلی تجويز مي كنند .

 

تحقيقات نشان مي دهد

آب باريكه چيز خوبي است

و سري كه درد مي كند

آن را مي خشكاند

و سري كه درد نمي كند

دستمال نمي بندند

تا از بوي قرمه سبزي

هيچ وقت خدا

گیج نخورد .

 

تحقيقات نشان مي دهد

در مواقع خطر

استتار با رنگ جماعت

بسيار مجرب است

و از رسوايي پيشگيري مي كند

چون رسوايي اصلا چيز خوبي نيست .

لازم به ذکر است

رنگ جماعت  از دیر باز

در هنر های سنتی - بومی

- بویژه در مراسم آئینی سیاه بازی - 

 کار برد فراوان داشته است .

 

تحقيقات نشان مي دهد

توصيه هاي ايمني را بايد جدي گرفت

چون شير ها گاز مي گيرند - بد جور -  .

 

تحقيقات نشان مي دهد

چاره  زندگي

كشيدن است

چون قسمت ازلي اش را

 بي حضور ما

                     كردند

                       تمام شد  رفت پي كارش

و قسمت غیر ازلی اش را هم

در حضور ما

و آن هم تمام شد

مثل بچه آدم رفت پی کارش

و حالا همه در صلح و صفا

در کنار هم هستیم

و خوشبخت هستیم .

 

تحقيقات ...

تحقيقات ...

تحقيقات...

.

.

.

 

آه ! انسان دانا

چرا تحقیقات هیچوقت نشان نمی دهند

قلب من

در مقابل او

با چه منطقی  هی تیر می کشد ؟!

انسان دانا !

بگذار زندگي كنم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:6 توسط آرش پیمان |

 

به بي آزاري گنجشككان باغ

                                فكر مي كردم .

كرم خاكي فرياد زد :

                              هي شاعر ...  !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:35 توسط آرش پیمان |

 

18 اسفند سال گذشته نوشته زير را براي شاعر جوان  علي اسدالهي مدير وبلاگ بيراهه - كه در لينك هايم هست -   اي ميل كردم .

 -----------------------------------------------------------------------------------------

 علي اسدالهي عزيز :

چندي پيش دوستم نظر تو را :

 چرا مطلبی را که می شود برید و کند اینکار را با او نکنیم ؟ و چرا گاهی باید شیفته ی متن خودمان بشویم؟ 

 در باره شعرش  برايم كپي پيست كرده، پرسيده بود :  واقعا من خود شيفته ام ؟! ومن هم در پاسخش فايلي را كه برايت ضميمه كرده ام فرستادم  .  اگر غوره نشده در كفش اديبان جهان كردم پاي تو ببخش كه صفت بزرگان است . 


                                                         ارادتمند تو و شعرت آرش پيمان

----------------------------------------------------------

چالشگري با علي اسدالهي خالي از خوف و خطر نيست  چه  او  نه با سيلي نقد كه با سر به حريفانش یورش می برد ( 1 )  و اين از شعرش هم  –  قلدر و پر هجوم  - هويداست  :

با همين دستها

که از مچاله کردن تاريخ

مشت شده اند

هنوز می توانم

شکم آسمان را پاره کنم !

 

 او  در  زمره كساني است كه از درختان گفتن را بي شك جنايتي مي دانند(2) و اين عقيده با نگاهي به سن و سال و حال و احوالش چندان غريب به نظر نمي رسد . دوستانش كه كم و بيش دوستان ما نيز هستند چنانكه در بيراه اش  ( پايان نامه 87 ) گفته است در حبس اند و خودش اين روزها  بارگران فعاليت سياسي در اين مرز و بوم را بر دوش مي كشد .  چنانكه زماني من و هم نسلان من بر دوش كشيديم - البته  بي هيچ مزدي، بي هيچ منتي  -  و هنوز هم اگر عمر ديگري باشد كه نيست هوس ؛  دوباره  چنان قماري   از سر نرفته است .

 

با اين اوصاف او اين روزها شديد بي حوصله است آنقدر بي حوصله كه نقد درست و منصفانه خواجات را هم بر نمي تابد  :

 عزیز من ! کارهایت می گوید که تو کم می خوانی یا مفید نمی خوانی . لااقل نیمی از نوشتن ترکیب قوام یافته ی خوانده هاست و برخورد منفرد تو با این داشته ها . بخوان و به روزتر بخوان مهربان !


------------------------------


و رگ گردن به جدل راست مي كند كه :

 سلام خواجات مهربان!
من نمی فهمم جملات بالا رو! ترکیب قوام یافته ی خوانده ها ست یعنی چه؟!
مگر می تواند غیر از این باشد؟مگر متنی و شعری بدون بینامتنیت اتفاق می افتد؟
خیر!
لذا شما باید این نوع ارتباط رو تبیین کنی چه در فرم چه در ساخت و چه در محتوا!
برخورد منفرد با داشته ها هم برای من معنا نداشت.
اگر منظورتان دستیابی به سبک خاصی در نگارش است من چنیین مدعایی رو در حال حاضر جز لطیفه چیز دیگری نمی دانم.

نمی دانم چرا عادت کرده ایم خواجات بیاید و روی هوا یک چیزی بگوید و برود!
اینطور که نمی شود عزیز من!


                                                                                     

و كار اين بي حوصله گي كه گاهي رگه هايي از عصبانيت هم در آن ديده ميشود به چنان تماشایی  مي كشد كه داد   دوست خندان مهربانش  را هم -  حميد رضا شكار سري -  ( چنانكه خود گفته است . پست پايان نام87)   در آورده است :

 

راستي مدتي ست كه در مورد نظرهايي كه راجع به شعرهايت مي دهند كمي عصبي به نظر مي رسي و تند برخورد مي كني . چرا ؟ هر نظر حتي در حد يك متلك تند و تيز ، يك لطف است و بس ( اگر به دشنام و فضاحت نكشد البته ) چرا بايد با "خواجات" آن گونه تند برخورد كني ؟ شايد شعرش را دوست نداشته باشيم اما نمي توانيم منكر شخصيت ادبي اش شويم ، مي توانيم ؟ و اين شخصيت حرمت دارد . به نظر آقاي "پاشا" هم دقت روزافزون داشته باش كه حرفش به شدت به دلم نشست !!!
گر صبر كني حلوا ساز خوبي خواهي شد شاعر جوان ! ( به قول "خواجات" !!)

 

اينها را گفتم تا فيلسوفانه به دلايل زبان تند و تيزش بيانديشيم و نه قاضيانه به نتايج آن . اما اساسا اگر نظر مرا خواسته باشيد در مورد شعر شما حرفي  دور از انصاف زده است :

و اما شعرت...
 چرا مطلبی را که می شود برید و کند اینکار را با او نکنیم؟
و چرا گاهی باید شیفته ی متن خودمان بشویم؟

 

 اگر روزگاري مردي بزرگ گفته بود همدوش شنچوي كره اي در شعرش جنگ كرده است علي اسدالهي هم -  كم و بيش گرفتار در نوعي همذات پنداري در لايه هاي n ام ذهن كه از بازي هاي  عجيب روان آدمي است و تق آن گاه تا سالها در نمي آيد و آنكه نا به هنگام به اين خواب رفته است به نعره هيچ بيدار دلي دو ذرع از جا نمي جهد  (3)  -    شعرش را چنين مي خواهد   كه تا اينجاي كار جدل با سخن حق نكنيم  كه شعر و هر اثر ديگري خوب يا بد  بازتاب رنگ و بوي ذهن  صاحب اثر است . ولي او به اين هم بسنده نمي كند و  شعر ديگران را هم از لوله تفنگ شعر خودش كه هميشه خدا  بوي باروت مي دهد مي بيند و از اين فراتر چنان مي خواهد !

 

در نقد هر اثري -  از منظري كلي و شايد نه چندان دقيق ولي صحيح -  دو بخش  فرم و محتوا قابل بحث است . در محتوا چنانكه پيشتر آمد حديث نفس حرف اول و البته آخر را مي زند . نفسي كه شديد متاثر از متغير هاي محيطي است ( و نيز  ژنتيكي كه آنهم خود تابع محيط بوده است. )  (محيط جغرافياي ؛ محيط فرهنگي ؛ محيط سازماني ؛ محيط � فر86وادگي و محيط سياسي و ... )  : ادعاي كجا زندگي مي كني تا بگويم چه شعري مي گويي در اين خصوص شايد سخني چندان  به گزاف نباشد .

 

 

در محتوا حتي به كار گيري  هنرمندانه دروغ  هم در شعر جايز است ! ( البته اگر از جنس حق خلق خدا  نباشد . ) چه  هنر مند كارش آفرينش اثري زيباست و نه الزاما بيان واقعيت :

 

              شود كوه آهن چو درياي آب       اگر بشنود نام افراسياب  !

 

 بيان واقعيت كار تاريخ دان است . در هنر ما با صحت و سقم كاري نداريم . اساس نقد هنري تبيين و تمايز  زيبايي و نازيبايي است .  پس اگر ناقدي بر اثري  هنري از اين وجه خرده گرفت سخني بيهوده گفته است .

 

مي ماند بحث فرم : كه بحث زيبايي شناسي است و خوشبختانه مولفه هاي اين معيار هم به انداز هايي كه سره را از ناسره بتوان تشخيص و تميز داد  مشخص شده است . شعر تو :

با تمام خودت

بازی می کنی

در خلوت معصوم یک خیال

که صحنه بی پرده عوض می شود

باریکه ی نوری

نقش تو را روشن می کند ...

و ردیف نگاه ها ی تاریکی

که تا چشم کار می کند

منتظرند...

تو نگاه نمی کنی

فقط راه می روی...

 

داری در تمام خودت فرو میریزی

زیر وهم آینه کاری یک سقف قدیمی.

و نجوای یک بنای گلی گیجت می کند

 زیر صداقت یک شعر له می شوی

و راز رنگ تو را تسخیر می کند...

با تمام وجود زور می زنی

که نقش خودت را       میان این همه آینه ثابت کنی

لبخند می زنی

صدای گریه می آید

و تو   هر آینه مادر می شوی...

میان این همه، گاه

روزهایی هست

که کوچه با وجود تو مهربان تر می شود

باران تمام تو را می گیرد

و چتر،   نگاه رهای توست

وقتی در ازدحام مسیر

به چتر سر به هوای دیگری گیر می کند...

باران... به سرت می زند

عاشق می شوی

و خودت را درست جلوی خانه ی او

 گم می کنی...

 

        از نگاه هر ناقد منصفي جر چند لغزش ناچيز ويرايشي  كه  در كامنت خانم ليلي رضايي (صاحب وبلاگ  وقتي چشمانت را مي بندي)  هم آمده است هيچ نقصي ندارد :

 

به چتر سر به هوای دیگری گیر می کند/  سر به هوا که در اینجا دو کارکرد دارد و خوب نشسته است
باران به سرت می زند / اینجا هم همینطور   / مرسی
عاشق می شوی / با توجه به اینکه عاشقی به سرش زده. کارکرد دیگر "به سرت می زند" اینجا قابل درک است و خیلی زیباست.مرسی
و پایان که فوق العاده ست.
اما اضافات : تو نگاه نمی کنی / تو  ، اگر نباشد هم مشکلی پیش نمی آید. داری در تمام خودت فرو می ریزی/ داری ، این سلیقه ایست من اگر بودم حذفش می کردم.
نجوا ، با کلمات این شعر همخوانی ندارد.
ازدحام مسیر / جالب نبود. تازه نیست.
با کمی ویرایش شعر فوق العاده ای می شود. الان هم شعر خوبی ست. به روز است و روان. دوستش داشتم.
موفق باشید.

 

 مي ماند بلنداي  اين مولفه زيبايي .  ( اگر بتوان چنين بلندايي را براي آن متصور بود . ) كه فكر نمي كنم از اين حيث هم چيزي از ديگر همقطاران وبلاگ نويس كم داشته باشد . و تازه داشته باشد . تا شعر كوتاه قامت من و  تو نباشد : قيامت قامتي هاي شعر علي اسدالهي به چه معياري سنجيده خواهد شد ؟!!

 

حسن ختام :  

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نياز به دارالسلام رفت

 

پي نوشت : از حق نگذريم زاهد بيشتر عصباني و كم حوصله است تا مغرور !  

 

1- با نگاهي به درد جاودانگي اونامونو2- اظهر من الشمس است ! 3- نقلي از شاملوي عزيز .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:13 توسط آرش پیمان |

 

تنهايم .


تنهايم .


تنهايم .


و چراغي كه مي بيني ؛


چشمك ستاره اي

                         در روشناي آسمان نيست .
چشم گرگي

                         در ظلمات زمين است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:2 توسط آرش پیمان |

 

گفتم : پيش از اينش بيش از اين انديشه عشاق بود ! گفت: پي خريد يك زانتياست فرصت ندارد !

                                           ×××

 زير    سم ضربه هاي    ثانيه ها          اسب مجروح دل  لگد شده است

مثل    يك اتفاق          نا ميمون           روزگارم     همه عدد شده است

يك هزار است و سيصد و هشتاد          هشت تا  هم    به رويش افتاده

آنكه  مي خواهمش    نمي دانم           مي رسد      از غبار اين جاده؟

خسته ام  خسته   باز هم روزي           ياد تو        مي رسد به فريادم؟

باز هم          قطعه هاي باراني            مي سرايد        درون ناشادم؟

دست تو        از قلم نمي دانم             چند روزي  چرا جدا شده است

دركجا هست  نامه هاي تو باز؟             كار من اي خدا خدا شده است

                                          ×××

گير كرده      حضور يك سيگار               لاي            انگشتهاي لرزاني

مي چكد دانه دانه از چشمي                قطره هايي     به روي داماني

                                         ×××

روز من      مثل يك شب تيره                شب من خالي از ستاره شده

زير   سم ضربه هاي ثانيه ها                قلب و روحم     هزار پاره شده

سال نو؟خب مبارك است ولي              نه براي كسي كه دلتنگ است

گاه مي پرسم :    راستي آيا               دل او شيشه است يا سنگ است؟

                                         ×××

مي دود    مثل اسب رم كرده               اين طرف   آن طرف     حواسي باز

مي شود رشته رشته افكارش              راه گم كرده           از هراسی  باز

                                         ×××

ديشب از پشت خط يكي مي گفت          عزم تو        جزم زانتيا شده است

فرصت ديدن تو         رفت از دست!           فرصت صحبت ؟ كيميا شده است

نق ّ و نقّ                 ملول ثانيه ها            زندگي هاي      سبك مورچه ايي

دانه دانه             كشيدن  و بردن             هاي شاعر  ! بگو به فكر چه ايي؟

مي شود           ساده ديد دنيا را              مي شود       دانه دانه كام گرفت

يا براي                     خريد زانتيا               مي شود        ذره ذره وام گرفت

می شود          ساده دید دنیا را               می شود دید و         هیچ نگفت

می شود           لا بلای ثانیه ها               گیج خورد ، خندید ،   هیچ نگفت

مي شود ...

می شود ...

می شود ...

.

.

.

در نگاه              خيال خسته من                گيسوان        هزار ويك شب تو1

امشبم                باز آمد و رفتند                 باز      ،    مانده به پيكرم تب تو

-------------------------------------------------------

۱ - "هزار و يك شب گيسوانت را " به گمانم جایی دیده ام .

  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 11:21 توسط آرش پیمان |

 

عَلِّمَني كَيفَ اكتبُ عَنك

اَو، كَيفَ اَنساك؟!

                                  غادةالسمّان

 

بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو

یا

چگونه فراموشت کنم!

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:34 توسط آرش پیمان |

 

نه !  برو

بر نگرد .

بگذار در خودم آوار شوم

و طرح رفاقت بريزم

با  فرشته مهرباني كه

در همين نزديكي ها

در همين بزرگراه كناري

روزي چند نفر پرسه مي زند.

 

***

 

سرم دارد مي تركد

دلم نيز

و كار از دراز كشيدن

در خلسه  مؤدب چند كدئين پاستوريزه

گذشته است

و پرده هاي نازك مغزم

ديري است

از انتظار فرشته مهربان

كه از جايي دور به زمين  مي آيد

چين خورده اند .

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:1 توسط آرش پیمان |