۱) چند جمله براي رفع نگراني
نگران نباش
من واقع گرا شده ام
و در اولين قدم
براي اثبات حسن نيتم
از ارتفاع خطرناك آرزوها
تا رستوران ايمن برج ميلاد
پايين كشيده ام :
نوري ملايم
موزيكي ملايم
صندلي هايي ملايم
فضايي دلپذير .
منو را نگاه مي كنم
و به ياد همه گرسنگان عالم
پيشنهاد سر آشپز را
سفارش مي دهم !
***
نگران نباش
غم نان از من
يك واقع گراي دو آتشه ساخته است .
طوري كه يك شب
با يك تلسكوپ ارزان قيمت پلاستيكي
- Made in china -
به ماه خيره شدم
و آبله هاي رويش
- خوشبختانه -
پاك مهرش را از دلم برد.
و الان كه با تو حرف مي زنم
بر خلاف گذشته
همه چيز واضح و روشن است
و در صفحه هنري روزنامه
كه تماما به ورزشهاي رزمي اختصاص دارد
مهندسي جوان
با هزار دليل اثبات كرده است
ايهام صنعت متروكي ست .
حق با تو بود
واقعيت را بايد پذيرفت
حتي كبوتر سفيدي كه
كنار آنتن تلويزيون نشسته است
اين را خوب ميداند .
نگران نباش
من واقع گرا شده ام
و ديگر صبح ها
منتظر هيچ اتفاقي نيستم
جز گرم شدن شير در مايكرويو .
و هر روز
صبحانه مفصلي مي زنم
و خیال به اتفاق گرفتن جهان
پاک از سرم پریده است .
×××
خدايا
من سير شدم
تكميل ِ تكميل .
حالا
احيانا اگر خواستي
شكم گرسنگان عالم را پاره كني ؛
پاره كن !
۲) توي دلان يك شب تيره
براي سكوت بلندش
كه سرشار از ناگفته ها بود.
مي خرامد حضور يك رؤيا توي پس كوچه هاي ذهني باز
مي چكد مثل دانه ايي شبنم قطره اي از كنار چشمي باز :
ماه من مدتي نمي دانم آفتابي نمي شود ديگر
مي شود زير ابرها پنهان قلب شعرش نمي تپد ديگر
خنده هايش كه مثل رويا بود روي عكسش نشسته است هنوز
مانده صد انتظار بي حاصل پشت اين در كه بسته است هنوز
دست هايم گرفت و راه آموخت مثل دستان كودكي نو پا
آفرين گفت ، مرحبا هايي تا كه امروز من شود فردا
مي شنيدم درون رؤيايي گام هايي كه مي شمردم من
خنده ايي؟ اخمي؟ يا تمنايي؟ نيست ديگر. ببين نمردم من ؟
***
شب شعر سياه گيسوي او روي ابروي من گره خورده
مي نشينم كنار اين ديوار مثل آواري ، سرد ، افسرده
خنده هايش كجا نمي دانم چلچراغ حضور رؤيايي
بازوانش به روي كه باز است زانوانش كه راست مأ وايي
***
روح من مثل جسم بي جاني با گذشت زمان ورم كرده
فرصت عمر ؟ رفته پاك از دست "گربه را بين كه دم علم كرده"
خسته ام ، خسته از هجومي كه مي دود چار نعل روي اعصابم
گوش من كر شده به حرف حساب شايدم سالهاست در خوابم ؟
روزهايم شبيه شب شده است هولناك ، خاموش، سرد، سياه
از شبم هم مپرس ، هيچ مپرس مثل روزم همه تباه ، تباه
باز با يك كرشمه ديگر ! رفته افسار هوش از دستم
گمشده رشته زمان و مكان باز مي پرسم : من كجا هستم ؟!
كجا هستم ؟!
كجا هستم ؟!
قصه غصه ام مدام مدام مي دود مثل خون به رگهايم
ميشود دود كله ام چه بلند در غروبي كه سخت تنهايم
حرفهاي نگفته بسيار توي انبان من كپك زد و رفت
هر كجا سفره دلم وا شد گلعذاري به من كلك زد و رفت
توي دالان يك شب تيره رفتم و از خودم چه دور شدم
كنج يك سقف دركمين مگس عنكبوتي خوش و صبور شدم
.
.
.
***
مي خرامد حضور يك رؤيا توي پس كوچه هاي ذهني باز
مي چكد مثل دانه ايي شبنم قطره ايي از كنار چشمي باز